بينى به فلان صفت و فلان نشانى ، آن خانهء عموى تو است . لكن تو بر در خانه منشين بلكه برو در اوايل كوچه بنشين تا وقت مغرب ، آنگاه مردى بينى بلند قامت به سنّ كهولت كه صورت نيكويى دارد و آثار سجده در جبههء او نمايان است و جبّهء از پشم در بر دارد و شترى در پيش انداخته از سقّايى برگشته ، و به هر قدمى كه بر مىدارد و مىنهد ذكر خدا را به جا مىآورد و اشك از چشمان او فرو مىريزد ، همان شخص عموى تو عيسى است . چون او را ديدى برخيز و بر او سلام كن و دست در گردن او آور و عمويت ابتدا از تو وحشت خواهد كرد ، تو خود را به او بشناسان تا قلبش ساكن شود . پس زمان كمى با او ملاقات مىكنى و مجلس خود را با او طولانى مكن كه مبادا كسى شما را ببيند و او را بشناسد آنگاه او را وداع كن و ديگر به نزد او مرو و گرنه از تو نيز پنهان خواهد شد و به مشقّت خواهد افتاد .
يحيى گفت : آنچه فرمودى اطاعت خواهم كرد ، پس تجهيز سفر كرده با پدر وداع نموده به جانب كوفه روان شد .
چون به كوفه رسيده منزل نمود ، آنگاه در تجسّس عمّ خود شد ، و از محلّهء بنى حىّ پرسش نمود آن خانه را كه پدرش وصف كرده بود پيدا نمود ، پس در بيرون كوچه به انتظار عمو بنشست تا وقتى كه آفتاب غروب كرد ، ناگاه مردى را ديد كه شترى در پيش انداخته و مىآيد به همان اوصافى كه پدرش نشانى داده بود و هر قدمى كه بر مىدارد و مىگذارد لبهايش به ذكر خدا حركت مىكند و اشك از ديدگانش فرو مىريزد ، يحيى برخاست و بر او سلام كرد و با او معانقه نمود .
يحيى گفت : چون چنين كردم عمويم مانند وحشى كه از انسى وحشت كند از من وحشت كرد .
گفتم اى عمو ! من يحيى بن حسين بن زيد پسر برادر تو مىباشم . چون اين از من شنيد مرا به سينه چسبانيد و چنان گريست و حالش منقلب شد كه گفتم الحال سكته خواهد كرد ، چون قدرى به خويشتن آمد شتر خود را بخوابانيد و با من بنشست و از احوال خويشان و اهل بيت خود از مردان و زنان و كودكان يك يك
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1213
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٢١٣