يا بنى طاهر كلوه وبيّا * انّ لحم النّبىّ غير مرىّ
انّ و ترا يكون طالبه اللّه * لوتر نجاحه بالحرىّ
پس محمّد امر كرد اسيران اهل بيت ، يحيى را به جانب خراسان كوچ دهند و گفت سرهاى اولاد پيغمبر در هر خانهاى كه باشد باعث زوال نعمت آن خانه مىشود .
ابو الفرج از ابن عمّار حديث كرده كه : گاهى كه اسيران اهل بيت يحيى و اصحاب او را به بغداد مىآوردند به سختى تمام با پاى برهنه ايشان را مىدوانيدند و هرگاه يكى از ايشان از كثرت خستگى و تعب عقب مىماند او را گردن مىزدند ، و تا آن زمان شنيده نشده بود كه با اسيرى اين نحو بدرفتارى كنند .
و بالجمله ، در همان ايّامى كه در بغداد بودند ، مكتوب مستعين باللّه رسيد كه اسيران را از بند و حبس رها كنند ، پس محمّد بن طاهر همگى را رها كرد مگر اسحاق بن جناح صاحب شرطهء يحيى را كه او را در حبس بداشت تا در محبس وفات كرد ، پس جنازهء او را در خرابهاى افكندند و ديوارى بر روى او خراب كردند . « 1 »
و بالجمله ، يحيى مردى شريف و ورع و ديّن و خيّر و كثير الإحسان و عطوف و رءوف بر رعيّت و حامى اهل بيت خود از طالبيّين بود ، و پيوسته با ايشان نيكى و احسان مىنمود و لهذا قتل او در قلوب مردم از خاصّه و عامّه و صغير و كبير و قريب و بعيد سخت اثر كرد و شهادتش در حدود سنهء دويست و پنجاه واقع شد ، و جماعت بسيارى او را مرثيه گفتند ، از جمله بعض شعراى آن عصر گفته :
بكت الخيل شجوها « 2 » بعد يحيى * و بكاه المهنّد المصقول
و بكاه العراق شرقا و غربا * و بكاه الكتاب و التّنزيل
و المصلّى و البيت و الرّكن * و الحجر جميعا له عليه عويل
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين ، ص 423 .
( 2 ) يعنى حاجت و اندوه ، مؤلف رحمه اللّه .