تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1207

مساهمون:

ص١٢٠٧
ابو الفرج از قوّت او نقل كرده كه : او را عمودى ثقيل بود از آهن ، هرگاه بر يكى از غلامان و كنيزانش خشم مىكرد ، آن عمود را به گردن او مىپيچيد و كسى نمىتوانست او را باز كند مگر خودش كه او را باز مىكرد . « 1 » و بالجمله خبر يحيى در بلاد و امصار شايع شد ، چون خبر او به بغداد رسيد ، محمّد بن عبد اللّه بن طاهر پسر عمّ خود حسين بن اسماعيل را با جماعتى از لشكر به دفع يحيى فرستاد ، بغداديّين به كره و بىرغبتى به حرب يحيى بيرون شدند ، چه آن كه اهل بغداد در باطن به يحيى ميل داشتند . و بالجمله بعد از حروب و وقايعى ما بين يحيى و لشكر حسين در قريهء شاهى تلاقى شد و جنگ ما بين دو طرف پيوسته گشت و هيضم كه يكى از سرهنگان لشكر يحيى بود گاهى كه تنور جنگ تافته شد بگريخت و لشكر يحيى را دل بشكست و لشكر دشمن قوّت گرفت ، يحيى چون هزيمت هيضم را بديد ، قدم مردانگى را استوار داشت و پيوسته جنگ كرد تا زخم بسيارى برداشت و از كار افتاد و سعد ضبابىّ نزديك شد و سرش را از تن بريد و به نزد حسين بن اسماعيل برد . و از كثرت جراحت و زخم كه بر صورتش رسيده بود كسى درست او را نمىشناخت . پس آن سر را به جانب بغداد به نزد محمّد بن عبد اللّه بن طاهر حمل دادند ، پس آن را به سامره براى مستعين فرستاد ، ديگر باره به بغداد آوردند در بغداد نصب كردند . مردم بغداد ضجّه كشيدند و انكار قتل او نمودند ، چه آن كه در باطن ميل داشتند به جهت آنچه از يحيى مشاهده كرده بودند از حسن معاشرت و تورّع از اخذ مال و كفّ از دماء و بسيارى عدل و احسان او . پس جماعتى بر محمّد بن عبد اللّه بن طاهر وارد شدند و او را به فتح و ظفر تهنيت گفتند ، و ابو هاشم جعفرى نيز بر محمّد داخل شد و گفت : ايّها الامير ! آمدم تو را تهنيت گويم به چيزى كه اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم زنده بود بايد او را تعزيت گفت ، محمّد او را جوابى نگفت ، پس ابو هاشم بيرون آمد و اين شعر بگفت :
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين ، ص 420 .