است از خدا بترس متعرّض ما مشو ، رو كرد به طفل خود و گفت : اى كودك من و اللّه اگر چيزى مىداشتم فداى تو مىدادم و نمىگذاشتم كه بر تو صدمهاى وارد آيد .
پس آن شامى بىرحم گرفت پاى آن كودك مظلوم را در حالى كه پستان در دهانش بود و كشيد او را از كنار مادرش و زد او را بر ديوار به نحوى كه مغز سرش بر زمين پراكنده شد .
راوى گفت : هنوز آن مرد از خانه بيرون نشد كه نصف صورتش سياه گرديد و ضرب المثل شد . « 1 »
و بالجمله چون مسرف از قتل و غارت و هتك اعراض اهل مدينه بپرداخت ، مردم را به بيعت يزيد ( ملعون ) و اقرار بر عبوديّت و بندگى او خواند و هر كه اباء مىكرد او را مىكشت . تمامى اهل مدينه جز حضرت امام زين العابدين عليه السّلام و على بن عبد اللّه بن عبّاس از ترس جان اقرار نمودند و بيعت كردند .
و امّا سبب آن كه مسرف متعرّض حضرت سيّد الساجدين عليه السّلام و على بن عبد اللّه بن عبّاس نشد ، آن بود كه چون خويشان مادرى على بن عبد اللّه در ميان لشكر مسرف جاى داشتند ، مسرف را در باب او مانع شدند .
و امّا حضرت سجاد عليه السّلام ، پس پناه به قبر مطهّر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برد و خويشتن را به آن چسبانيد و اين دعا [ را ] خواند :
« اللّهمّ ربّ السماوات السّبع و ما اظللن ، و الأرضين السّبع و ما افللن ، ربّ العرش العظيم ، ربّ محمّد و آله الطّاهرين ، اعوذ بك من شرّه ، و ادرأ بك فى نحره اسألك ان تؤتينى خيره ، و تكفينى شرّه . »
پس به جانب مسلم بن عقبه روانه شد و پيش از آن كه آن امام معصوم عليه السّلام بر آن پليد ميشوم وارد شود ، آن ملعون در كمال غيظ و غضب بود و بر آن جناب و آباء كرام او عليهم السّلام ناسزا مىگفت ، چون آن جناب وارد شد و نگاه مسرف بر آن حضرت افتاد ، چندان ترس و رعب از آن حضرت در دل او جا كرد كه لرزه او را گرفت و از
هامش
( 1 ) الامامة و السياسة ، ج 1 ، ص 182 - 184 .