تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1165

مساهمون:

ص١١٦٥
سقيتهم الغيث » ، اى سيّد من ! سوگند مىدهم تو را به دوستى تو با من كه اين گروه را از آب باران سيراب فرمايى . هنوز سخن آن جوان تمام نشده بود كه سحابى جنبان و يارانى چنان كه از دهن‌هاى مشك ريزان گشت . پس گفتم : اى جوان ! از كجا دانستى كه خدايت دوست مىدارد ؟ فرمود : اگر مرا دوست نمىداشت به زيارت خود مرا طلب نمىفرمود ، پس چون مرا به زيارت خود طلبيده دانستم كه مرا دوست مىدارد ، پس مسألت كردم از او به حبّ او مرا ، پس مسألت مرا اجابت فرمود . و از اين كلام شايد خواسته باشد اشاره فرمايد كه نه آن است كه هر كس به آن آستان مبارك در آيد در زمرهء زائرين و محبوب خداى تعالى باشد . راوى مىگويد : پس از اين كلمات روى از ما برتافت و فرمود :
من عرف الرّبّ فلم تغنه * معرفة الرّب فذاك الشّقّى ما ضرّ فى الطّاعة ما ناله * فى طاعة اللّه و ما ذا لقى ما يصنع العبد به غير التّقى * و العزّ كلّ العزّ للمتّقى
ثابت بنانى گويد : گفتم : اى مردم مكّه ! كيست اين جوان ؟ گفتند : وى على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السّلام است . « 1 » مؤلّف گويد كه : آمدن باران به دعاى حضرت امام زين العابدين عليه السّلام عجبى ندارد ، بلكه پست‌ترين بندگان آن حضرت هرگاه طلب باران كند حقّ تعالى به دعاى او مرحمت فرمايد . آيا نشنيده‌اى كه مسعودى در اثبات الوصيّة نقل فرموده از سعيد بن المسيّب كه : سالى قحطى شد و مردم به يمين و شمال در طلب باران شدند ، من نظر افكندم ديدم غلام سياهى بالاى تلّى بر آمد و از مردم جدا شد . پس من به قصد او جانب او رفتم ديدم لبهاى خود را حركت مىدهد هنوز دعاى او تمام نشده بود ابرى از آسمان ظاهر شد ، آن سياه چون نظرش بر آن ابر افتاد حمد خدا را كرد و از آنجا حركت
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 50 ، به نقل از الاحتجاج طبرسى ، ج 2 ، ص 149 - 151 ؛ العوالم ، ص 81 - 82 .