فرمود : آيا او را نمىشناسى ؟ اين برادر من خضر عليه السّلام است كه هر روز بر ما وارد مىشود و بر ما سلام مىكند .
عرض كردم : از تو مسألت مىنمايم به حقّ پدرانت كه مرا خبر دهى كه اين مفاوز و بيابانهاى بىآب را بدون زاد و توشه چگونه مىپيمايى ؟
فرمود : من اين بيابانها را مىپيمايم به زاد ، و زاد من در آنها چهار چيز است .
عرض كردم : چيست آنها ؟
فرمود : دنيا را به تمامى آن بدون استثناء ، مملكت خدا مىدانم و تمامى مخلوق را غلامان و كنيزان و عيال خدا مىبينم ، و اسباب و ارزاق را به دست قدرت خدا مىدانم ، و قضا و فرمان خداى را در تمام زمين خداى نافذ مىبينم .
گفتم : خوب توشهاى است توشهء تو اى زين العابدين عليه السّلام و تو با اين زاد و مفاوز آخرت را مىپيمايى تا به دنيا چه رسد . « 1 »
هشتم - در جلالت و عظمت آن حضرت است
: در جملهاى از كتب معتبره روايت شده كه در زمان خلافت عبد الملك مروان سالى پسرش هشام به حجّ رفت ، و در حال طواف چون به حجر الأسود رسيد ، خواست استلام كند از كثرت ازدحام نتوانست و كسى از او احتشام نبرد ، آن وقت در مسجد الحرام منبرى براى او نصب كردند تا بر منبر قرار گرفت و اهل شام بر دور او احاطه كردند كه در اين هنگام حضرت سيّد الساجدين و ابن الخيرتين ، امام زين العابدين عليه السّلام پيدا شد در حالى كه ازار و ردايى در بر داشت و صورتش چندان نيكو بود كه احسن تمام مردم آنجا بود ، و بويش از همه پاكيزهتر ، و در جبههاش از آثار سجده پينه بسته بود ، پس شروع فرمود به طواف كردن بر دور كعبه ، و چون به حجر الأسود رسيد ، مردم به ملاحظهء هيبت و جلالت آن حضرت از نزد حجر دور شدند تا آن حضرت استلام فرمود . هشام از ملاحظهء اين امر در غيظ و غضب شد .
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 38 ؛ به نقل از مناقب ، ج 4 ، ص 137 .