تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1151

مساهمون:

ص١١٥١
حضرت على بن الحسين عليه السّلام به سفر حجّ بيرون شد و رفت تا رسيد به يك وادى ما بين مكّه و مدينه ، پس ناگاه مردى راهزن به آن حضرت برخورد و گفت به آن جناب فرود آى . فرمود : مقصود چيست ؟ گفت : تو را بكشم و اموالت برگيرم . فرمود : هر چه دارم با تو قسمت مىكنم و بر تو حلال مىنمايم . گفت : نه . فرمود : براى من قدرى كه مرا به مقصد برساند بگذار . قبول نكرد ، حضرت فرمود : ( فاين ربّك ؟ قال : نائم ) ، پروردگار تو كجا است ؟ گفت : خواب است . در اين حال دو شير حاضر شدند يك شير سرش را و آن ديگر پايش را گرفتند و كشيدند . پس حضرت فرمود : گمان كردى كه پروردگارت از تو در خواب است ؟ ( يعنى : اين است جزاى تو بچش عقوبت خود را ) . « 1 »

هفتم - در توكّل آن حضرت است

: در مناقب و مدينة المعاجز و غيرهما است كه ابراهيم بن ادهم و فتح موصلى هر يك جداگانه روايت كرده‌اند ، در بيابان با قافلهء راه مىبرديم ، پس مرا حاجتى افتاد ، از قافله دور شدم ، به ناگاه كودكى را ديدم در بيابان روان است ، با خود گفتم : سبحان اللّه ! كودكى در چنين بيابانى پهناور راه مىسپارد ، سپس نزديك او شدم و بر او سلام كردم و جواب شنيدم ، پس به او گفتم : كجا قصد دارى ! گفت : به خانهء پروردگارم .
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 41 .