حضرت على بن الحسين عليه السّلام به سفر حجّ بيرون شد و رفت تا رسيد به يك وادى ما بين مكّه و مدينه ، پس ناگاه مردى راهزن به آن حضرت برخورد و گفت به آن جناب فرود آى .
فرمود : مقصود چيست ؟
گفت : تو را بكشم و اموالت برگيرم .
فرمود : هر چه دارم با تو قسمت مىكنم و بر تو حلال مىنمايم .
گفت : نه .
فرمود : براى من قدرى كه مرا به مقصد برساند بگذار .
قبول نكرد ، حضرت فرمود : ( فاين ربّك ؟ قال : نائم ) ، پروردگار تو كجا است ؟
گفت : خواب است .
در اين حال دو شير حاضر شدند يك شير سرش را و آن ديگر پايش را گرفتند و كشيدند .
پس حضرت فرمود : گمان كردى كه پروردگارت از تو در خواب است ؟ ( يعنى :
اين است جزاى تو بچش عقوبت خود را ) . « 1 »
هفتم - در توكّل آن حضرت است
: در مناقب و مدينة المعاجز و غيرهما است كه ابراهيم بن ادهم و فتح موصلى هر يك جداگانه روايت كردهاند ، در بيابان با قافلهء راه مىبرديم ، پس مرا حاجتى افتاد ، از قافله دور شدم ، به ناگاه كودكى را ديدم در بيابان روان است ، با خود گفتم :
سبحان اللّه ! كودكى در چنين بيابانى پهناور راه مىسپارد ، سپس نزديك او شدم و بر او سلام كردم و جواب شنيدم ، پس به او گفتم : كجا قصد دارى ! گفت : به خانهء پروردگارم .
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 41 .