گفتم : حبيب من ، تو كودكى و بر تو اداى فرض و سنّتى نيست .
فرمود : اى شيخ ! مگر نديدى كه از من كوچكترها بمردند .
عرض كردم : زاد و راحلهء تو چيست ؟
فرمود : زادى تقواى ، و راحلتى رجلاى ، و قصدى مولاى ، توشهء من پرهيزكارى من است ، و راحلهء من دو پاى من ، و مقصود من مولاى من است .
عرض كردم : طعامى با تو نمىبينم ؟
فرمود : اى شيخ ! آيا پسنديده است كه تو را كسى به خانهء خود بر خوان خود بخواند و تو با خود طعام و خوردنى ببرى ؟
گفتم : نه .
فرمود : آن كه مرا دعوت فرموده مرا طعام مىخوراند و سيراب مىفرمايد .
گفتم : پس پا بردار و تعجيل كن تا به قافله خود را برسانى .
فرمود : علىّ الجهاد و عليه الابلاغ ، بر من است كوشش و بر خدا است مرا رسانيدن ، مگر نشنيدهاى قول خداوند تعالى :
وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ
، « 1 » آنان كه كوشش كردند در ما هرآينه بنمايانيم ايشان را راههاى خود ، و بدرستى كه خداى با نيكوكاران است .
راوى گفت : در آن حال كه بر اين منوال بوديم ناگاه جوانى خوشرو با جامههاى سفيد روى آورد و به آن كودك معانقه نمود و بر او سلام كرد . من رو به آن جوان كردم و گفتم : تو را قسم مىدهم به آن كه تو را نيكو خلق فرموده كه اين كودك كيست ؟
گفت : آيا او را نمىشناسى ؟ اين على بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام است .
پس آن جوان را بگذاشتم و با آن كودك روى آوردم و گفتم : تو را سوگند مىدهم به حقّ پدرانت كه اين جوان كيست ؟
هامش
( 1 ) سورهء عنكبوت ، آيهء 69 .