تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1100

مساهمون:

ص١١٠٠
زين العابدين عليه السّلام سفر نمىكرد مگر با جماعتى كه نشناسند او را ، و شرط مىكرد بر ايشان كه خدمت رفقا را در آنچه محتاجند به آن با آن حضرت باشد . چنان افتاد كه وقتى با قومى سفر كرد ، پس شناخت مردى آن حضرت را ، به آن جماعت گفت : آيا مىدانيد كيست اين مرد كه همسفر شما است ؟ گفتند : نه . گفت : اين بزرگوار على بن الحسين عليه السّلام است . رفقا كه اين شنيدند به يك‌دفعه از جاى خود برخاستند و دست و پاى مباركش ببوسيدند و عرض كردند : يا بن رسول اللّه ! صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اراده فرمودى كه ما را به آتش دوزخ بسوزانى هرگاه ندانسته از دست يا زبان ما جسارتى مىرفت آيا ابد الدّهر ما هلاك نمىگشتيم ! چه چيز شما را بر اين كار بداشت ؟ فرمود : من وقتى سفر كردم با جماعتى كه مرا مىشناختند ايشان براى خشنودى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم زياده از آنچه من مستحق بودم با من عطوفت و مهربانى كردند از اين روى ترسيدم كه شما نيز با من همان رفتار نماييد ، پس پوشيده داشتن امر خود را دوست‌تر داشتم . « 1 »

هفتم [ برخورد با بطال ]

- و نيز از آن حضرت روايت كرده كه در مدينه مردى بطّال بود كه به هزل و مزاح خود مردم مدينه را به خنده مىآورد ، وقتى گفت اين مرد ( يعنى على بن الحسين عليه السّلام ) مرا مانده و عاجز گردانيده و هيچ نتوانستم وى را به خنده افكنم . تا آن كه وقتى آن حضرت مىگذشت و دو تن از غلامانش در پشت سرش بودند ، پس آن مرد بطّال آمد و رداى آن حضرت را از در هزل و مزاح از دوش مباركش كشيد و برفت . آن حضرت به هيچ وجه به او التفات ننمود ، پس از پى بىآن مرد رفتند و رداى مبارك را بازگرفتند و آوردند و بر دوش مباركش افكندند .
هامش
( 1 ) عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 145 ، ح 13 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 69 .