تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1098

مساهمون:

ص١٠٩٨
حضرت چون ديد او را فرمود : اى برادر ! تو آمدى نزد من و به من چنين و چنين گفتى ، پس هرگاه آنچه گفتى از بدى در من است از خدا مىخواهم كه بيامرزد مرا ، و اگر آنچه گفتى در من نيست حقّ تعالى بيامرزد تو را . راوى گفت : آن مرد كه چنين شنيد ميان ديدگان آن حضرت را بوسيد و گفت : آنچه من گفتم در تو نيست و من به اين بدىها سزاوارترم ! راوى حديث گفت كه : آن مرد حسن بن حسن ( ره ) بوده . « 1 »

دوّم [ دشنام و ناسزا گفتن به آن جناب ]

- صاحب كشف الغمّه نقل كرده كه : روزى آن حضرت از مسجد بيرون آمده بود ، مردى ملاقات كرد او را و دشنام و ناسزا گفت به آن جناب . غلامان آن حضرت خواستند به او صدمتى برسانند ، فرمود : او را به حال خود گذاريد ، پس رو كرد به آن مرد و فرمود : ما ستر عنك من امرنا اكثر ، « آنچه از كارهاى ما از تو پوشيده است بيشتر است از آن كه تو بدانى و بگويى » . پس از آن فرمود آيا تو را حاجتى مىباشد كه در انجاح آن تو را اعانت كنيم ؟ آن مرد شرمسار شد ، پس آن حضرت كسايى سياه مربّع بر دوش داشتند نزد او افكندند و امر فرمودند كه هزار درهم به او بدهند ، پس بعد از آن هر وقت آن مرد آن حضرت را مىديد ، مىگفت : گواهى مىدهم كه تو از اولاد رسول خدايى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . « 2 »

سيّم [ هلاك شدن آن حضرت ]

- و نيز روايت كرده كه وقتى جماعتى ميهمان آن حضرت بودند . يك تن از خدّام بشتافت و كبابى از تنور بيرون آورده با سيخ به حضور مبارك آورد ، سيخ كباب از دست او افتاد بر سر كودكى از آن حضرت كه در زير نردبان بود او را هلاك كرد .
هامش
( 1 ) الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 145 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 54 ، ح 1 ؛ اعلام الورى ، ص 261 ؛ العوالم ، ج 18 ، 112 و 114 به نقل از مناقب ابن شهر آشوب . ( 2 ) كشف الغمه ، ج 2 ، ص 293 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 99 ، ح 87 .