آن غلام سخت مضطرب و متحيّر ماند ، حضرت با وى فرمود : انت حر ، « تو آزادى در راه خدا تو اين كار را به عمد نكردى » ، پس امر فرمود كه آن كودك را تجهيز كرده و دفن نمودند . « 1 »
چهارم [ در امان بودن مملوك ايشان ]
- در كتب معتبره نقل شده كه آن حضرت وقتى مملوك خود را دو مرتبه خواند او جواب نداد و چون در مرتبهء سيّم جواب داد حضرت به او فرمود : اى پسرك من ! آيا صداى مرا نشنيدى ؟
عرض كرد : شنيدم .
فرمود : پس چه شد تو را كه جواب مرا ندادى ؟
عرض كرد : چون از تو ايمن بودم .
فرمود : الحمد للّه الّذى جعل مملوكى يأمننى ، « حمد خداى را كه مملوك مرا از من ايمن گردانيد » . « 2 »
پنجم [ رفتار با كنيزان ]
- نيز روايت شده كه در هر ماهى آن حضرت كنيزان خود را مىخواند و مىفرمود : من پير شدهام و قدرت بر آوردن حاجت زنان را ندارم ، هر يك از شما خواسته باشد او را به شوى دهم ، و اگر خواهد به فروش آورم ، و اگر خواهد آزادش فرمايم ، چون يكى از ايشان عرض مىكرد ، نخواهم ، حضرت سه دفعه مىگفت :
خداوندا گواه باش ، و اگر يكى خاموش مىماند با زنان خويش مىفرمود : از وى بپرسيد تا چه خواهد ، پس به هر چه مراد او بود رفتار مىفرمود . « 3 »
ششم [ سفر بطور ناشناس ]
- شيخ صدوق از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه حضرت امام
هامش
( 1 ) كشف الغمه ، ج 2 ، ص 293 ، صفة الصفوة ، ج 2 ، ص 56 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 99 ، ح 87 ؛ العوالم ، 18 ، ص 116 .
( 2 ) كشف الغمه : ج 2 ، ص 299 ؛ الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 147 ؛ اعلام الورى ، ص 256 ؛ مختصر تاريخ دمشق ، ج 17 .
ص 240 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ، ص 157 ، حديقة الشيعة ، ج 2 ، ص 687 .
( 3 ) المناقب ، ج 4 ، ص 163 .