هب لى هذه الجارية ! يعنى : اين دخترك را به من ببخش ! جناب فاطمه عليها السّلام فرمود :
چون اين سخن بشنيدم بر خود بلرزيدم و گمان كردم كه اين مطلب از براى ايشان جايز است . پس به جامهء عمّهام جناب زينب عليها السّلام چسبيدم و گفتم : عمّه يتيم شدم اكنون بايد كنيز مردم شوم ! « 1 » جناب زينب عليها السّلام روى با شامى كرد و فرمود : دروغ گفتى و اللّه ، و ملامت كرده شدى ، به خدا قسم اين كار براى تو و يزيد صورت نبندد و هيچ يك اختيار چنين امرى نداريد .
يزيد در خشم شد و گفت : سوگند با خداى دروغ گفتى ، اين امر براى من روا است و اگر خواهم بكنم مىكنم .
حضرت زينب عليها السّلام فرمود : نه چنين است به خدا سوگند ، حقّ تعالى اين امر را براى تو روا نداشته و نتوانى كرد مگر آن كه از ملّت ما بيرون شوى و دينى ديگر اختيار كنى .
يزيد از اين سخن خشمش زيادتر شد و گفت : در پيش روى من چنين سخن مىگويى ؟ همانا پدر و برادر تو از دين بيرون شدند .
جناب زينب عليها السّلام فرمود : به دين خدا و دين پدر و برادر من ، تو و پدر و جدّت هدايت يافتند اگر مسلمان باشى .
يزيد گفت : دروغ گفتى اى دشمن خدا .
حضرت زينب عليها السّلام فرمود : اى يزيد ! اكنون تو امير و پادشاهى و هر چه
هامش
( 1 ) و لنعم ما قيل :آن كس كه اسير بيم گردد * چون باشد چون يتيم گردد
نوميد شده ز دستگيرى * با ذلّ غريبى و اسيرى
چندان ز مژه سرشك خون ريخت * كاندام زمين به خون درآميخت
گفت : اى پدر ! اى پدر كجايى * كافسر نه بسر نمىنمايى
من بىپدرى نديده بودم * تلخ است كنون كه آزمودممؤلّف رحمه اللّه