و من مناقبه ما ظهر من المشاهد الّذى يقال له مشهد الرّاس من كربلاء الى عسقلان ما بينهما و الموصل و نصيبين و حماة و حمص و دمشق و غير ذالك . « 1 »
و از اين عبارت معلوم مىشود كه در هر يك از اين منازل مشهد الرّأس بوده و كرامتى از آن سر مقدّس ظاهر شده .
و بالجمله ، يكى از آن وقايع و كرامات آن چيزى است كه در روضة الشّهداء فاضل كاشفى مسطور است كه چون لشكر يزيد نزديك موصل رسيدند و به آنجا اطّلاع دادند اهل موصل راضى نشدند كه سرها و اهل بيت وارد شهر شوند ، در يك فرسخى براى آنها آذوقه و علوفه فرستادند و در آنجا منزل كردند و سر مقدّس را بر روى سنگى نهادند ، قطره خونى از حلقوم مقدّس به آن سنگ رسيد و بعد از آن همه سال در روز عاشورا خون تازه از آن سنگ مىآمد و مردم اطراف آنجا مجتمع مىشدند و اقامهء مراسم تعزيه مىكردند ، و همچنين بود تا زمان عبد الملك مروان كه امر كرد آن سنگ را از جا كندند و پنهان نمودند و مردم در محل آن سنگ گنبدى بنا كردند و آن را « مشهد نقطه » نام نهادند . « 2 »
و ديگر وقعهء حرّان است كه در جملهاى از كتب و هم در كتاب سابق مسطور است كه چون سرهاى شهدا را با اسرا به شهر حرّان وارد كردند و مردم براى تماشا بيرون آمدند از شهر ، يحيى نامى از يهودان مشاهده كرد كه سر مقدّس لب او حركت مىكند نزديك آمد ، شنيد كه اين آيت مبارك تلاوت مىفرمايد :
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ
. « 3 »
از اين مطلب تعجّب كرد ، داستان پرسيد ، براى وى نقل كردند . ترحّمش گرفت ، عمامهء خود را به خواتين علويّات قسمت كرد و جامهء خزى داشت با هزار درهم خدمت سيّد سجّاد عليه السّلام داد ، موكّلين اسرا او را منع كردند ، او شمشير كشيد و
هامش
( 1 ) مناقب ، ج 4 ، ص 82 .
( 2 ) روضة الشهداء ، ص 294 .
( 3 ) سورهء شعراء ، آيهء 227 .