جناب زينب عليها السّلام جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نيست . « 1 »
و به روايت ابن نما فرمود كه : من عجب دارم از كسى كه شفاى او به كشتن ائمّهء خود حاصل مىشود و حال آن كه مىداند كه در آن جهان از وى انتقام خواهند كشيد . « 2 »
[ گفتگوى ابن زياد با حضرت سجاد عليه السّلام ]
اين وقت آن معلون به جانب سيّد سجّاد عليه السّلام نگريست و پرسيد اين جوان كيست ؟
گفتند : على فرزند حسين است .
ابن زياد گفت : مگر على بن الحسين نبود كه خداوند او را كشت ؟
حضرت فرمود كه : مرا برادرى بود كه او نيز على بن الحسين نام داشت لشكريان او را كشتند .
ابن زياد گفت : بلكه خدا او را كشت .
حضرت فرمود :
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها .
« 3 » خدا مىميراند نفوس را ، گاهى كه مرگ ايشان فرا رسيده .
ابن زياد در غضب شد و گفت : تو را آن جرأت است كه جواب به من دهى و حرف مرا ردّ كنى ؟ بياييد او را ببريد و گردن زنيد .
جناب زينب عليها السّلام كه فرمان قتل آن حضرت را شنيد سراسيمه و آشفته به آن جناب چسبيد و فرمود : اى پسر زياد ! كافى است تو را اين همه خون كه از ما ريختى و دست به گردن حضرت سجّاد عليه السّلام در آورد و فرمود : به خدا قسم كه از وى جدا نشوم اگر مىخواهى او را بكشى مرا نيز با او بكش .
ابن زياد به حضرت زينب و امام زين العابدين عليهما السّلام نظر كرد و گفت : عجب است
هامش
( 1 ) الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 115 - 116 .
( 2 ) مثير الاحزان ، ص 91 .
( 3 ) سورهء زمر ، آيهء 42 .