تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 951

مساهمون:

ص٩٥١
جناب زينب عليها السّلام فرمود كه : به ديدن ما نيايد زنى مگر كنيزان و مماليك ، چه ايشان اسيرانند و ما نيز اسيرانيم . « 1 » قلت : و يناسب فى هذا المقام آن اذكر شعر ابى قيس بن الاسلت الاوسى :
و يكرمها جاراتها فيزرنها * و تعتلّ عن اتيانهنّ فتعذر و ليس لها ان تستهين بجارة * و لكنّها منهن تحيى « 2 » و تخفر
پس امر كرد ، ابن زياد كه سر مطهّر را در كوچه‌هاى كوفه بگردانند .

[ ذكر مقتل عبد اللّه بن عفيف ازدى رحمه اللّه : ]

شيخ مفيد ( ره ) فرمود : پس ، ابن زياد از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر بر آمد و گفت : حمد و سپاس خداوندى را كه ظاهر ساخت حقّ و اهل حقّ را و نصرت داد امير المؤمنين يزيد بن معاويه و گروه او را و كشت دروغگوى پسر دروغگو را و اتباع او را . اين وقت عبد اللّه بن عفيف ازدى كه از بزرگان شيعيان امير المؤمنين عليه السّلام و از زهّاد و عبّاد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم ديگرش در صفّين نابينا شده بود و پيوسته ملازمت مسجد اعظم مىنمود و اوقات را به صوم و صلات به سر مىبرد ، چون اين كلمات كفرآميز ابن زياد را شنيد بانگ بر او زد كه اى دشمن خدا ! دروغگو تويى و پدر تو زياد بن أبيه است ، و ديگر يزيد است كه تو را امارت داده و پدر اوست . اى پسر مرجانه ! اولاد پيغمبر را مىكشى و بر فراز منبر مقام صدّيقين مىنشينى و از اين سخنان مىگويى ؟ ابن زياد در غضب شد ، بانگ زد كه اين مرد را بگيريد و نزد من آريد ، ملازمان ابن زياد برجستند و او را گرفتند ، عبد اللّه طايفهء ازد را ندا در داد كه مرا دريابيد هفت صد نفر از طايفهء ازد جمع شدند و ابن عفيف را از دست ملازمان ابن زياد بگرفتند .
هامش
( 1 ) بحار الانوار ، ج 45 ، ص 118 . ( 2 ) يعنى : حيا و شرم مىكند از ايشان . ( م ) .