به عذيب هجانات رسيدند ناگاه در آنجا چهار نفر را ديدند كه از جانب كوفه مىآيند سوار بر اشترانند و كتل كردهاند اسب نافع بن هلال را كه نامش كامل است و دليل ايشان طرماح بن عدى « 1 » است ( بودن اين طرمّاح عدىّ بن حاتم معلوم نيست ، بلكه پدرش عدى ديگر است على الظّاهر ) و اين جماعت به ركاب امام عليه السّلام پيوستند .
حرّ گفت : اينها از اهل كوفهاند من ايشان را حبس كرده يا به كوفه بر مىگردانم .
حضرت فرمود : اينها انصار من مىباشند و به منزلهء مردمى هستند كه با من آمدهاند و ايشان را چنان حمايت مىكنم كه خويشتن را ، پس هرگاه با همان قرار داد باقى هستى فبها و الّا با تو جنگ خواهم كرد .
پس حرّ از تعرّض آن جماعت بازايستاد . حضرت از ايشان احوال مردم كوفه را پرسيد . مجمّع ابن عبد اللّه كه يك تن از آن جماعت نو رسيده بود گفت امّا اشراف مردم پس رشوههاى بزرگ گرفتند و جوالهاى خود را پر كردند ، پس ايشان مجتمعند به ظلم و عداوت بر تو و امّا باقى مردم را دلها بر هواى تو است و شمشيرها بر جفاى تو .
حضرت فرمود : از فرستاده من قيس بن مسهر چه خبر داريد ؟
گفتند : حصين بن نمير او را گرفت و به نزد ابن زياد فرستاد ، ابن زياد او را امر كرد كه لعن كند بر جناب تو و پدرت ، او درود فرستاد بر تو و پدرت و لعنت كرد ابن زياد و پدرش را و مردم را خواند به نصرت تو و خبر داد ايشان را به آمدن تو ، ابن زياد امر كرد او را از بالاى قصر افكندند و هلاك كردند .
امام عليه السّلام از شنيدن اين خبر اشك در چشمش گرديد و بىاختيار فرو ريخت و فرمود :
هامش
( 1 ) اين شخص داستانى خواندنى با معاويه دارد علاقهمندان در مجالس المؤمنين ، ج 1 ، ص 298 ؛ دائرة المعارف الشيعة العامة ، ج 11 ، ص 389 بخوانند .