[ قصر بنى مقاتل ]
و بالجمله حضرت از عذيب هجانات « 1 » سير كرد تا به قصر بنى مقاتل رسيد و در آنجا نزول اجلال فرمود ، پس ناگاه حضرت نظرش به خيمهاى افتاد پرسيد اين خيمه از كيست ؟
گفتند : از عبيد اللّه بن حرّ جعفى است .
فرمود : او را به سوى من بطلبيد ، چون پيك آن حضرت به سوى او رفت و او را به نزد حضرت طلبيد عبيد اللّه گفت : انّا للَّه و انّا اليه راجعون . به خدا قسم من از كوفه بيرون نيامدم مگر به سبب آن كه مبادا حسين داخل كوفه شود و من در آنجا باشم .
به خدا سوگند كه مىخواهم او مرا نبيند و من او را نبينم .
رسول آن حضرت برگشت و سخنان آن مرحوم از سعادت را نقل كرد . حضرت خود برخاست و به نزد عبيد اللّه رفت و بر او سلام كرد و نزد او نشست و او را به نصرت خود دعوت كرد ، عبيد اللّه همان كلمات سابق را گفت و استقاله كرد از دعوت آن حضرت ، حضرت فرمود : پس اگر يارى ما نخواهى كرد ، پس بپرهيز از خدا و در صدد قتال من بر ميا ، به خدا قسم است كه هر كه استغاثه و مظلوميّت ما را بشنود و يارى ما ننمايد البتّه خدا او را هلاك خواهد كرد .
آن مرد گفت : ان شاء اللّه تعالى چنين نخواهد شد ، پس حضرت برخاست و به منزل خود برگشت .
و چون آخر شب شد جوانان خويش را امر كرد كه آب بردارند و از آنجا كوچ كنند . « 2 »
پس از قصر بنى مقاتل روانه شدند ، عقبة بن سمعان گفت كه : ما يك ساعتى راه
هامش
( 1 ) محلى است در عراق كه فاصلهاش تا قادسيه شش ميل است . نك : معجم البلدان ، ج 4 ، ص 92 ، مراصد الاطلاع ، ج 2 ، ص 925 .
( 2 ) الارشاد ، ج 2 ، ص 81 - 82 .