پس خرجين مملو از نامهء كوفيان آورد و آنها را بيرون ريخت .
حرّ گفت : من نيستم از آنهايى كه براى شما نامه نوشتهاند و ما مأمور شدهايم كه چون تو را ملاقات كنيم ، از تو جدا نشويم تا در كوفه تو را به نزد ابن زياد ببريم .
حضرت در خشم شد و فرمود كه : مرگ براى تو نزديكتر است از آن انديشه .
پس اصحاب خود را حكم فرمود كه سوار شويد ، پس زنها را سوار نمود و امر نمود اصحاب خود را كه حركت كنيد و برگرديد ، چون خواستند كه برگردند حرّ با لشكر خود سر راه گرفته و طريق مراجعت را حاجز و مانع شدند . حضرت با حر خطاب كرد كه : ثكلتك امّك ما تريد ؟ مادرت به عزايت بنشيند از ما چه مىخواهى ؟
حرّ گفت : اگر ديگرى غير از تو نام مادر مرا مىبرد البتّه متعرّض مادر او مىشدم و جواب او را به همين نحو مىدادم هر كه خواهد باشد ، امّا در حقّ مادر تو به غير از تعظيم و تكريم سخنى بر زبان نمىتوانم آورد .
حضرت فرمود كه : مطلب تو چيست ؟
گفت : مىخواهم تو را به نزد امير عبيد الله ببرم .
آن جناب فرمود كه : من متابعت تو را نمىكنم .
حرّ گفت : من نيز دست از تو بر نمىدارم . و از اين گونه سخنان در ميان ايشان به طول انجاميد تا آن كه حر گفت : من مأمور نشدهام كه با تو جنگ كنم ، بلكه مأمورم كه از تو مفارقت ننمايم تا تو را به كوفه ببرم . الحال كه از آمدن به كوفه امتناع مىنمايى ، پس راهى را اختيار كن كه نه به كوفه منتهى شود و نه تو را به مدينه برگرداند تا من نامه در اين باب به پس زياد بنويسم تا شايد صورتى رو دهد كه من به محاربهء چون تو بزرگوارى مبتلا نشوم .
[ طرماح و همراهان ]
آن جناب از طريق قادسيّه و عذيب راه بگردانيد و ميل به دست چپ كرد و روانه شد ، و حرّ نيز با لشكرش همراه شدند و از ناحيهء آن حضرت مىرفتند تا آن كه