رفتيم كه آن حضرت را بر روى اسب خواب ربود ، پس بيدار شد و مىگفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون و الحمد اللّه ربّ العالمين و اين كلمات را دو دفعه يا سه دفعه مكرّر فرمودند ، پس فرزند آن حضرت ، على بن الحسين عليهما السّلام رو كرد به آن حضرت و سبب گفتن اين كلمات را پرسيد . حضرت فرمود كه : اى پسر جان من ! مرا خواب برد و در آن حال ديدم مردى را كه سوار است و مىگويد كه اين قوم همىروند و مرگ به سوى ايشان همىرود ، دانستم كه خبر مرگ ما را مىدهد . حضرت على بن الحسين عليهما السّلام گفت : اى پدر بزرگوار خداوند نصيب شما نفرمايد . آيا مگر ما بر حق نيستيم ؟
فرمود : بلى ما برحقّيم .
عرض كرد . پس ما چه باك دارم از مردن در حالى كه بر حقّ باشيم ؟
حضرت او را دعاى خير كرد ، پس چون صبح شد پياده شدند و نماز صبح را ادا كردند و به تعجيل سوار شدند ، پس حضرت اصحاب خود را به دست چپ ميل مىداد و مىخواست آنها را از لشكر حرّ متفرّق سازد و آنها مىآمدند و ممانعت مىنمودند و مىخواستند كه لشكر آن حضرت را به طرف كوفه كوچ دهند و آنها امتناع مىنمودند و پيوسته با اين حال بودند تا در حدود نينوا به زمين كربلا رسيدند ، در اين حال ديدند كه سوارى از جانب كوفه نمودار شد كه كمانى بر دوش افكنده و به تعجيل مىآيد ، آن دو لشكر ايستادند به انتظار آن سوار چون نزديك شد بر حضرت سلام نكرد و نزد حرّ رفت و بر او و اصحاب او سلام كرد و نامهاى به او داد كه ابن زياد براى او نوشته بود ، چون حرّ نامه را گشود ديد نوشته است :
امّا بعد : پس كار را بر حسين تنگ گردان در هنگامى كه پيك من به سوى تو رسد ، و او را مياور مگر در بيابانى كه آبادانى و آب در او ناياب باشد ، و من امر كردهام پيك خود را كه از تو مفارقت نكند تا آن كه انجام اين امر داده و خبرش را به من برساند .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 778
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٧٨