لشكر ايستاد و حمد و ثناى حقّ تعالى به جاى آورد ، پس فرمود :
ايّها النّاس ! من نيامدم به سوى شما مگر بعد از آن كه نامههاى متواتر و متوالى و پيكهاى شما پياپى به من رسيده و نوشته بوديد كه البتّه بيا به سوى ما كه امامى و پيشوايى نداريم ، شايد كه خدا ما را به واسطهء تو بر حقّ و هدايت مجتمع گرداند ، لاجرم بار بستم و به سوى شما شتافتم اكنون اگر بر سر عهد و گفتار خود هستيد پيمان خود را تازه كنيد و خاطر مرا مطمئن گردانيد ، و اگر از گفتار خود برگشتهايد و پيمانها را شكستهايد و آمدن مرا كارهيد ، من به جاى خود بر مىگردم .
پس آن بىوفايان سكوت نموده و جوابى نگفتند .
پس حضرت مؤذن را فرمود كه اقامت نماز گفت ، حرّ را فرمود كه : مىخواهى تو هم با لشكر خود نماز كن .
حرّ گفت : من در عقب شما نماز مىكنم ، پس حضرت پيش ايستاد و هر دو لشكر با آن حضرت نماز كردند ، بعد از نماز هر لشكرى به جاى خود برگشتند و هوا بمثابهاى گرم بود كه لشكريان عنان اسب خود را گرفته در سايهء آن نشسته بودند ، پس چون وقت عصر شد حضرت فرمود : مهيّاى كوچ شوند منادى نداى نماز عصر كند ، پس حضرت پيش ايستاد و هم چنان نماز عصر را ادا كرد و بعد از سلام نماز روى مبارك به جانب آن لشكر كرد و خطبهاى ادا نمود و فرمود :
ايّها النّاس ! اگر از خدا بپرهيزيد و حقّ اهل حقّ را بشناسيد خدا از شما بيشتر خشنود شود ، و ما اهل بيت پيغمبر و رسالتيم و سزاوارتريم از اين گروه كه به ناحقّ دعوى رياست مىكنند و در ميان شما به جور و عدوان سلوك مىنمايند ، و اگر در ضلالت و جهالت راسخيد و رأى شما از آنچه در نامهها به من نوشتهايد برگشته است باكى نيست بر مىگردم .
حرّ در جواب گفت : به خدا سوگند كه من از اين نامهها و رسولان كه مىفرمايى به هيچ وجه خبر ندارم .
حضرت ، عقبة بن سمعان را فرمود كه : بياور آن خرجين را كه نامهها در آن است .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 773
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٧٣