تصويب نكرد و فرمود : خلافت از براى سفّاح و منصور خواهد بود و عبد اللّه و ابراهيم را در آن بهره نيست و منصور ايشان را خواهد كشت . منصور از آن روز دل بر خلاف بست تا گاهى كه ادراك كرد و چون مىدانست كه آن حضرت جز به صدق سخن نگويد اين هنگام كه هزيمت لشكرش مكشوف افتاد در عجب شد و گفت :
خبر صادق ايشان چه شد و سخت مضطرب گشت كه زمانى دير نگذشت كه خبر شهادت ابراهيم به دو رسيد و سر ابراهيم را به نزد او حمل دادند و در پيش او نهادند ، منصور چون ابراهيم را نگريست سخت بگريست ، چندان كه اشك بر گونههاى آن سر جارى شد و گفت : به خدا سوگند كه دوست نداشتم كار تو بدين جا منتهى شود .
و از حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهما السّلام مروى است كه گفت : من در نزد منصور بودم كه سر ابراهيم را در ميان سپرى گذاشته بودند و به نزد وى حاضر كردند ، چون نگاه من بر آن سر افتاد غصّه مرا فرا گرفت و جوشش گريه راه حلق مرا بست و چندان منقلب شدم كه نزديك شد صدا به گريه بلند كنم ، لكن خوددارى كردم و گريه سر ندادم كه مبادا منصور ملتفت من شود ، كه ناگاه منصور روى به من آورد و گفت : يا ابا محمّد ! سر ابراهيم همين است ؟
گفتم : بلى يا امير ، و من دوست مىداشتم كه اطاعت تو كند تا كارش بدين جا منتهى نشود . « 1 »
منصور نيز سوگند ياد كرد كه من دوست مىداشتم كه سر در اطاعت من در آورد و چنين روزى را ملاقات ننمايد ، لكن او از در خلاف بيرون شد خواست سر مرا گيرد چنان افتاد كه سر او را براى من آوردند .
پس امر كرد كه آن سر را در كوفه آويختند كه مردمان نيز او را مشاهده بنمايند ، پس از آن ربيع را گفت كه سر ابراهيم را به زندان براى پدرش برد ، ربيع آن سر را
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين ، ص 234 .