مردمان بصره ابراهيم را از رفتن به كوفه مانع گشتند ، لكن سخن ايشان مفيد نيفتاد .
ابراهيم به جانب كوفه شد ، شانزده فرسخ به كوفه مانده در ارض طفّ معروف « باخمرى » تلاقى شد ما بين او و لشكر منصور ، پس دو لشكر از دو سوى صف آراستند و جنگ پيوسته شد ، لشكر ابراهيم بر لشكر منصور ظفر يافتند و ايشان را هزيمت دادند .
و به روايت ابو الفرج هزيمتى شنيع كردند و چنان بگريختند كه اوايل لشكر ايشان داخل كوفه شد .
و به روايت تذكره ، عيسى بن موسى كه سپهسالار لشكر منصور بود با صد تن از اهل بيت خويش و خواصّ خود پاى اصطبار محكم نهادند و از قتال رو برنتافتند و نزديك شد كه ابراهيم نيز بر ايشان ظفر يابد و ايشان را به صحراى عدم راند كه ناگاه در غلواى جنگ تيرى كه رامى آن معلوم نبود و هم معلوم نگشت كه از كجا آمد بر ابراهيم رسيد ، ابراهيم از اسب بر زمين افتاد و مىگفت :
و كان امر اللّه قدرا مقدورا * اردنا امرا و اراد اللّه غيره « 1 »
و ابو الفرج روايت كرده كه مقتل ابراهيم گاهى بود كه عيسى نيز پشت به معركه كرده بود فرار مىنمود ، ابراهيم را گرمى و حرارت معركه به تعب افكنده بود ، تكمههاى قباى خود را گشود و جامه از سينه باز كرد تا شايد كسر سورت حرارت كند كه ناگاه تيرى ميشوم از رامى غير معلوم بر گودى گلوى وى آمد ، بىاختيار دست به گردن اسب در آورد و طايفهء زيديّه كه ملازم ركاب او بودند دور او را احاطه كردند ، و به روايت ديگر : بشير رحّال او را بر سينه خود گرفت . « 2 »
و بالجمله ، به همان تير كار ابراهيم ساخته شد و وفات كرد ، اصحاب عيسى نيز
هامش
( 1 ) تذكرة الخواص ، ص 236 .
( 2 ) مقاتل الطالبيين ، ص 231 .