و محمّد در صورت و شمايل احسن ناس بود و بدين جهت او را « ديباج » مىگفتند و يك چشمش به صدمت تازيانه بيرون شد آنگاه او را در بند كردند و به نزد عبد اللّه جاى دادند و محمّد در آن وقت سخت تشنه بود و هيچ كس را جرأت آن نبود كه او را آب دهد ، عبد اللّه صيحه زد كه اى گروه مسلمانان ! آيا اين مسلمانى است كه فرزندان پيغمبر از تشنگى بميرند و شما ايشان را آب ندهيد ؟
پس منصور از ربذه حركت كرد و خود در محملى نشسته بود و معادل او ربيع حاجب بود و بنو حسن را با لب تشنه و شكم گرسنه و سر و تن برهنه با غلّ و زنجير بر شتران برهنه سوار كردند و در ركاب منصور به جانب كوفه حركت دادند .
وقتى منصور از نزد ايشان عبور كرد در حالى كه در ميان محملى بود كه روپوش آن از حرير و ديباج بود ، عبد اللّه بن حسن كه او را بديد فرياد كشيد كه اى ابو جعفر ! آيا ما با اسيران شما در بدر چنين كرديم ؟
و از اين سخن اشارتى كرد به اسيرى عبّاس جدّ منصور در روز بدر و رحم كردن جدّ ايشان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم به حال او هنگامى كه عبّاس از جهت بند و قيد ناله مىكرد . حضرت فرمود كه : نالهء عبّاس نگذاشت امشب خواب كنم و امر فرمود كه قيد و بند را از عبّاس بردارند . « 1 »
ابو الفرج روايت كرده كه منصور خواست كه صدمه عبد اللّه به زيادت باشد ، امر كرد كه شتر محمّد را در پيش شتر او قرار دادند ، عبد اللّه پيوسته نگاهش بر پشت محمّد مىافتاد و آثار تازيانه مىديد و جزع مىكرد . « 2 »
و پيوسته ايشان را با سوء حال به كوفه بردند و در محبس « هاشميّه » در سردابى حبس نمودند كه سخت تاريك بود و شب و روز معلوم نبود ، و عدد ايشان كه در حبس شدند موافق روايت سبط بيست تن از اولاد حسن عليه السّلام بودند .
و مسعودى فرموده كه منصور ، سليمان و عبد اللّه فرزندان داود بن حسن مثنّى را
هامش
( 1 ) تذكرة الخواص ، ص 219 .
( 2 ) مقاتل الطالبيين ، ص 150 .