تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
شد و تب كرد و تا بيست شب در تب و تاب بود و شب و روز مىگريست تا آن كه بر آن حضرت ترسيدند . بالجمله بنى حسن را با محمّد ديباج در ربذه وارد كردند و ايشان را در آفتاب بستند و زمانى نگذشت و مردى از جانب منصور بيرون آمد و گفت : محمّد بن عبد اللّه بن عثمان كدام است ؟ محمّد ديباج خود را نشان داد . آن مرد او را به نزد منصور برد . راوى گفت : زمانى نگذشت كه صداى تازيانه بلند شد و آن تازيانه‌هايى بود كه بر محمّد مىزدند ، چون محمّد را بر گردانيدند ديديم چندان او را تازيانه زده بودند كه چهره و رنگ او كه مانند سبيكهء سيم بود به لون زنگيان شده بود و يك چشم او به واسطهء تازيانه از كاسه بيرون شده بود . آنگاه محمّد را بياوردند و در نزد برادرش عبد اللّه محض جاى دادند . و عبد اللّه محمّد را بسيار دوست مىداشت در اين حال تشنگى سخت بر محمّد غلبه كرده بود طلب آب مىكرد و مردمان به جهت حشمت منصور از ترحّم بر ايشان حذر مىكردند تا گاهى كه عبد اللّه گفت كه كيست پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم را سيراب كند ؟ اين وقت يك تن از مردم خراسان او را به شربتى از آب سقايت كرد . و نقل شده كه جامهء محمّد از صدمت تازيانه و آمدن خون چنان بر پشت او چسبيده بود كه از بدن او كنده نمىشد نخست او را با روغن زيت طلى كردند ، آنگاه جامه را با پوست از بدن او باز كردند . و سبط ابن جوزى روايت كرده كه : چون محمّد را به نزد منصور بردند ، منصور از او پرسيد كه دو كذّاب فاسق ، محمّد و ابراهيم در كجايند ؟ و دختر محمّد ديباج رقيّه زوجهء ابراهيم بود . محمّد گفت : به خدا سوگند كه نمىدانم در كجايند . منصور امر كرد تا چهار صد تازيانه بر وى زدند ، آنگاه امر كرد كه جامهء درشتى بر او پوشانيدند و به سختى آن جامه را از تن او بيرون كردند تا پوست تن او از بدن كنده شد .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 635 | الشيخ عباس القمي