تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
چنان گويم كه مرد با پسر عمّ خود سخن مىگويد ؟ گفت : چنان گوى كه با پسر عمّ خود گويى . گفت : يا امير ! با من بگوى كه اگر خداوند مقدّر كرده كه محمّد و ابراهيم ادراك منصب خلافت كنند تو و تمامت مخلوق آسمان و زمين مىتوانند ايشان را دفع دهند ؟ گفت : لا و اللّه . آنگاه گفت : اگر خداوند مقدّر نكرده باشد خلافت را براى ايشان تمام اهل ارض و سما اگر اتّفاق كنند مىتوانند امر خلافت را بر ايشان فرود آورند ؟ سفّاح گفت : لا و اللّه . حسن گفت : پس براى چه امير از اين پير مرد اين همه در اين باب مطالبه مىكند و نعمت خود را بر او منغّص مىفرمايد ؟ سفّاح گفت : از اين پس ديگر نام ايشان را تذكره نخواهم نمود . و از آن پس تا زنده بود ديگر نام ايشان را نبرد ، پس سفّاح عبد اللّه را فرمان كرد كه به مدينه بر گردد . « 1 » و اين بود تا زمانى كه سفّاح وفات يافت و كار خلافت بر منصور دوانيقى راست آمد و منصور به جهت خبث و پستى فطرت خويش ، يكباره دل بر قتل محمّد و ابراهيم بست و در سنه يك صد و چهلم سفر حجّ كرد و از طريق مدينه مراجعت نمود ، چون به مدينه رسيد ، عبد اللّه را بخواست و از امر پسرانش از او پرسش كرد ، عبد اللّه گفت : نمىدانم در كجايند . منصور سخنى چند از راه شتم و شناعت با عبد اللّه گفت و امر كرد تا او را در دار مروان در مدينه حبس نمودند و زندانبان او رياح بن عثمان بود و از پس عبد الله جماعتى ديگر از آل ابو طالب را به تدريج بگرفتند و محبس نمودند ، مانند حسن و ابراهيم و أبو بكر برادران عبد اللّه و حسن بن جعفر بن حسن مثنّى و سليمان و عبد اللّه و علىّ و عبّاس پسران داود بن حسن مثنّى و محمّد و اسحاق پسران ابراهيم بن حسن مثنّى ، و عبّاس و علىّ عابد پسران
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين ، ص 118 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 633 | الشيخ عباس القمي