مىداشت و فراوان اكرام مىكرد .
سبط ابن الجوزى گفته كه : يك روز عبد اللّه گفت كه : هيچگاه نديدم كه هزار هزار درهم مجتمعا در نزد من حاضر باشد . سفّاح گفت : الآن خواهى ديد و بفرمود هزار هزار درهم حاضر كردند و به عبد اللّه عطا كرد . « 1 »
و ابو الفرج روايت كرده كه : چون سفّاح بر مسند خلافت نشست ، عبد اللّه و برادرش حسن مثلّث بر سفّاح وفود كردند ، سفّاح ايشان را عطا داد و رعايت نمود و به زياده عبد اللّه را تكريم مىنمود ، و لكن گاه گاهى از عبد اللّه پرسش مىكرد كه پسران تو محمّد و ابراهيم در كجايند و چرا با شما نزد من نيامدند ؟
عبد اللّه مىگفت كه : مستورى ايشان از خليفه به جهت امرى نيست كه باعث كراهت او شود ، و پيوسته سفّاح اين سخن را با عبد اللّه مىگفت و عيش او را منغّص مىنمود تا يكدفعه با وى گفت كه : اى عبد اللّه ، پسران خود را پنهان كردهاى هرآينه محمّد و ابراهيم هر دو تن كشته خواهند شد ، عبد اللّه چون اين سخن بشنيد به حالت حزن و كئابت از نزد سفّاح به منزل خود مراجعت كرد .
حسن مثلّث « 2 » چون آثار حزن در عبد اللّه ديد ، پرسيد كه اى برادر ، سبب حزن تو چيست ؟ عبد اللّه مطالبهء سفّاح را در باب محمّد و ابراهيم براى او نقل كرد ، حسن گفت : اين دفعه كه سفّاح از حال ايشان پرسش كند بگو عمّ ايشان از حال ايشان خبر دارد تا من او را از اين سخن ساكت كنم ، اين دفعه كه سفّاح صحبت پسران عبد اللّه را به ميان آورد و عبد اللّه گفت كه عمّ ايشان از حال ايشان خبر دارد ، سفّاح صبر كرد تا گاهى كه عبد اللّه از منزل او بيرون شد ، حسن مثلّث را بخواند و از محمّد و ابراهيم از او پرسش كرد .
حسن گفت : اى امير ! با شما چنان سخن گويم كه رعيّت با سلطان گويد ، يا
هامش
( 1 ) تذكرة الخواص ، ص 217 .
( 2 ) در عمدة الطالب مكان حسن ابراهيم الغمر برادرش را ذكر نموده . مؤلّف رحمه اللّه .