آن كنم . « 1 »
و نيز نقل شده كه مردى خدمت امام حسن عليه السّلام رسيد و اظهار فقر و پريشانى خويش نمود و در اين معنا اين دو شعر بگفت :
لم يبق لى شىء يباع بدرهم * يكفيك منظر « 2 » حالتى عن مخبرى
الّا بقايا ماء وجه صنته * الّا يباع و قد وجدتك مشترى
حضرت امام حسن عليه السّلام خازن خويش را طلبيد و فرمود : چه مقدار مال نزد تو است ؟ عرض كرد : دوازده هزار درهم . فرمود : بده آن را به اين مرد فقير و من از او خجالت مىكشم ، عرض كرد : ديگر چيزى از براى نفقه باقى نماند . فرمود : تو او را به فقير بده و حسن ظنّ به خدا داشته باش حقّ تعالى تدارك مىفرمايد ، پس آن مال را به آن مرد داد و حضرت او را طلبيد و عذر خواهى نمود و فرمود : ما حقّ تو را نداديم لكن به قدر آنچه بود داديم ، و اين دو شعر در جواب شعرهاى او فرمود :
عاجلتنا فاتاك و ابل برّنا * طلّا و لو امهلتنا لم تمطر
فخذ القليل و كن كانّك لم تبع * ما صنته و كانّنا لم نشتر « 3 »
و علّامه مجلسى رحمه اللّه از بعضى از كتب معتبره نقل كرده كه روايت كرده از مردى كه نام او نجيح بوده كه گفت : ديدم جناب امام حسن عليه السّلام را كه طعام ميل مىفرمود و سگى در پيش روى او بود و هر زمانى كه آن جناب لقمهاى براى خود بر مىداشت مثل آن را نيز براى آن سگ مىافكند ، من گفتم : يا بن رسول اللّه ! آيا اذن مىدهى كه اين سگ را از نزد طعام شما دور كنم ؟
فرمود : بگذار باشد چه من از خداوند عزّ و جلّ حيا مىكنم كه صاحب روحى در روى من نظر كند و من چيز بخورم و به او نخورانم .
و ايضا روايت كردهاند كه : يكى از غلامان آن حضرت خيانتى كرد كه مستوجب
هامش
( 1 ) العدد القوية ، ص 359 ، ح 23 ؛ بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 350 ؛ جلاء العيون ، ص 413 .
( 2 ) روية خ . ل .
( 3 ) بحار الأنوار ، ج 43 ، 352 ؛ جلاء العيون ، ص 414 .