مىگفت كه : زود باشد كه حرامزادهء بنى اميّه مرا از تو طلب كند ، و از او مهلتى بطلبى ، و آخر مرا به نزد او ببرى تا آن كه بر در خانهء عمرو بن الحريث مرا بر دار كشند .
چون عبيد اللّه زياد به كوفه آمد فرستاد و معرّف را طلبيد و احوال ميثم را از او پرسيد ، معرّف گفت : او به حجّ رفته است . گفت : به خدا سوگند اگر او را نياورى تو را به قتل رسانم . پس او مهلتى طلبيد و به استقبال ميثم رفت به قادسيّه و در آنجا ماند تا ميثم آمد ، و ميثم را گرفت و به نزد آن ملعون برد . چون داخل مجلس شد حاضران گفتند : اين مقرّبترين مردم بود نزد على بن ابى طالب عليه السّلام گفت : واى بر شما اين عجمى را اين قدر اعتبار مىكرد ؟
گفتند : بلى .
عبيد اللّه گفت : پروردگار تو در كجا است ؟
گفت : در كمين ستمكاران است و تو يكى از ايشانى .
ابن زياد گفت : تو اين جرأت دارى كه اين روش سخن بگويى با من اكنون بيزارى بجوى از ابو تراب .
گفت : من ابو تراب را نمىشناسم .
ابن زياد گفت : بيزار شو از على بن ابى طالب عليه السّلام .
ميثم گفت : اگر نكنم چه خواهى كرد ؟
گفت : به خدا سوگند تو را به قتل خواهم رسانيد .
ميثم گفت : مولاى من خبر داده است كه تو مرا به قتل خواهى رسانيد و بر دار خواهى كشيد با نه نفر ديگر بر در خانهء عمرو بن الحريث .
ابن زياد گفت : من مخالفت مولاى تو مىكنم تا دروغ او ظاهر شود .
ميثم گفت : مولاى من دروغ نگفته است و آنچه فرموده است از پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم شنيده است ، و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم از جبرئيل شنيده و جبرئيل از خداوند عالميان شنيده ، پس چگونه مخالفت ايشان مىتوانى كرد و مىدانم به چه روش مرا خواهى
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 516
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥١٦