تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
حضرت رفتم تا رسيد به صحراء ، پس خطّى كشيد از براى من و فرمود : از اين خطّ تجاوز مكن و گذاشت مرا و رفت . و آن شب شب تاريكى بود من با خود گفتم كه مولاى خودت را تنها گذاشتى در اين صحراء با آن كه دشمن بسيار دارد پس از براى تو چه عذرى خواهد بود نزد خدا و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم ، به خدا قسم كه در عقب او خواهم رفت تا از او با خبر باشم و اگر چه مخالفت امر او خواهم نمود . پس به جستجوى آن حضرت رفتم تا يافتم او را كه سر خود را تا نصف بدن در چاهى كرده و با چاه مخاطبه و گفتگو مىكند همين كه احساس كرد مرا ، فرمود كيستى ؟ گفتم : ميثم ، فرمود : آيا امر نكردم تو را كه از خطّ خود تجاوز نكنى ؟ عرض كردم : اى مولاى من ، ترسيدم بر تو از دشمنان تو . پس دلم طاقت نياورد . فرمود : آيا شنيدى چيزى از آنچه مىگفتم ؟ گفتم : نه اى مولاى من ، فرمود : اى ميثم ،
و فى الصّدر « 1 » لبابات * اذا ضاق لها صدرى نكتّ الارض بالكفّ * و ابديت لها سرّى فمهما تنبت الارض * فذاك النّبت من بذرى .
علّامهء مجلسى در جلاء العيون فرموده كه : شيخ كشى و شيخ مفيد و ديگران روايت كرده‌اند كه ميثم تمّار غلام زنى از بنى اسد بود ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام او را خريد و آزاد كرد ، پس از او پرسيد كه : چه نام دارى ؟ گفت : سالم ، حضرت فرمود : خبر داده است مرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه پدر تو در عجم تو را ميثم نام كرده ، گفت : راست گفته‌اند خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم و امير المؤمنين عليه السّلام ، به خدا سوگند كه مرا پدرم چنين نام كرده است . حضرت فرمود كه : سالم را بگذار و همين نام كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم خبر داده است داشته باش ، نام خود را ميثم كرد و كنيت خود را ابو سالم .
هامش
( 1 ) يعنى در سينهء من حاجاتى است در وقتى كه تنگى مىكند از جهت آن‌ها سينهء من زمين را مىكنم با كف دست خود و ظاهر مىكنم در آن راز خود را پس هر وقتى كه بروياند آن زمين پس آن گياه از آن تخمى است كه من كشته‌ام . مؤلف رحمه اللّه .