در آورده است .
پس با رداى امير المؤمنين عليه السّلام جراحت سر را محكم ببستند و آن حضرت را از محراب به ميان مسجد آوردند و از آن سوى خبر شهادت امير المؤمنين عليه السّلام در شهر كوفه پراكنده شد زن و مرد آن بلده به سوى مسجد شتاب كردند ، امير المؤمنين عليه السّلام را ديدند كه سرش در دامن امام حسن عليه السّلام است . و با آن كه جاى ضربت را محكم بستهاند خون از آن مىريزد و گلگونهء مباركش از زردى به سفيدى مايل شده است به اطراف آسمان نظر مىكند و زبان مباركش از زردى به سفيدى مايل شده است .
به اطراف آسمان نظر مىكند و زبان مباركش به تسبيح و تقديس الهى مشغول است و مىگويد :
الهى اسألك مرافقة الأنبياء و الاوصياء و اعلى درجات جنّة المأوى . « 1 »
پس زمانى مدهوش شد ، و امام حسين عليه السّلام بگريست و از قطرات عبرات آن حضرت كه بر روى پدر بزرگوارش ريخت آن حضرت به هوش آمد ، و چشم بگشود و فرمود : اى فرزند ! چرا مىگريى و جزع مىكنى ، همانا تو بعد از من به زهر ستم شهيد مىشوى ، و برادرت حسين به تيغ ، و هر دو تن به جدّ و پدر و مادر خود ملحق خواهيد شد .
[ به دام افتادن ابن ملجم ]
آنگاه امام حسن عليه السّلام از قاتل پدر پرسش كرد ، فرمود : مرا پسر يهوديّه ، عبد الرّحمن بن ملجم مرادى ضربت زد و اكنون او را به مسجد در آورند و اشاره كرد به باب كنده ، و پيوسته زهر شمشير بر بدن آن حضرت سريان مىكرد و آن حضرت را بىخويشتن مىنمود ، و مردمان به باب كنده مىنگريستند و بر امير المؤمنين عليه السّلام مىگريستند كه ناگاه صدايى از در مسجد بلند شد و ابن ملجم را دست بسته از باب
هامش
( 1 ) از تو سؤال مىكنم پروردگارا رفاقت انبيا و اوصيا و اعلاى درجات جنة المأوى را .