تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
خود را هلاك كنند و حضرت امام حسن عليه السّلام در عين گريه و زارى و ناله و بىقرارى با پدر بزرگوار خود گفت : اى پدر ! بعد از تو براى ما كه خواهد بود ؟ مصيبت تو براى ما امروز مثل مصيبت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم است گويا گريه را از براى مصيبت تو آموخته‌ايم .

[ هنگام شهادت ]

پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام نور ديدهء خود را به نزديك خويش طلبيد و ديده‌هاى او را ديد كه از بسيارى گريه مجروح گرديده ، پس به دست مبارك خود آب از چشمان حسن عليه السّلام پاك كرد و دست بر دل مباركش نهاد و فرمود : اى فرزند ! خداوند عالميان دل تو را به صبر ساكن فرمايد و مزد تو و برادران تو را در مصيبت من عظيم گرداند ، و ساكن فرمايد اضطراب تو را و جريان آب ديدگان تو را ، پس بدرستى كه خداوند مزد مىدهد تو را به قدر مصيبت تو ، پس آن حضرت را در حجره‌اى نزديك مصلاى خود خوابانيدند . زينب و امّ كلثوم آمدند و در پيش آن حضرت بنشستند و نوحه و زارى براى آن حضرت مىكردند و مىگفتند كه : بعد از تو كودكان اهل بيت را كه تربيت خواهد كرد ، و بزرگان ايشان را كه محافظت خواهد نمود ؟ اى پدر بزرگوار ! اندوه ما بر تو دور و دراز است و آب ديدهء ما هرگز ساكن نخواهد شد . پس صداى مردم از بيرون حجره بلند شد به ناله ، و آب از ديده‌هاى آن حضرت جارى شد و نظر حسرت به سوى فرزندان خود افكند و حسنين عليهما السّلام را نزديك خود طلبيد و ايشان را در بر كشيد و رويهاى ايشان را مىبوسيد . شيخ مفيد « 1 » و شيخ طوسى روايت كرده‌اند از اصبغ بن نباته كه چون حضرت
هامش
( 1 ) و از فضايل شاذان بن جبرئيل قمى نقل است كه : اصبغ بن نباته گفت كه : چون حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را ضربت زدند به همان ضربتى كه از دنيا رحلت فرمود ، مردمان جمع شدند بر در دار الأماره و قصد داشتند كشتن ابن ملجم را ، پس امام حسن عليه السّلام بيرون آمد و فرمود : معاشر النّاس ! پدرم وصيّت فرمود به من كه امر ابن ملجم را تأخير بيندازم تا وفات او ، پس هرگاه فوت فرمود او را بكشم و الّا پدرم خودش مىداند با او ؛ شما برويد خدا رحمت كند شما را . پس مردم رفتند و من نرفتم ، پس ديگر باره حضرت امام حسن عليه السّلام بيرون آمد و فرمود : اى اصبغ ، آيا نشنيدى قول مرا از قول امير المؤمنين عليه السّلام ؟ گفتم : بلى ، و ليكن چون ديدم حال او را دوست داشتم نظرى بر آن حضرت كنم پس از او حديثى بشنوم ؛ پس اجازهء دخول براى من بگير رحمك اللّه . پس حضرت داخل خانه شد و طولى نكشيد كه بيرون آمد و فرمود كه : داخل شو . پس حضرت داخل خانه شدم ديدم كه امير المؤمنين عليه السّلام را دستمالى بر سرش بسته‌اند كه زردى صورتش بر زردى آن دستمال غلبه كرده و از شدّت آن ضربت و زيادتى زهر بكران خود را بر مىدارد و يكى ديگر مىگذارد ، پس فرمود به من اى اصبغ ، آيا نشنيدى قول حسن عليه السّلام را از قول من ؟ گفتم : بلى يا امير المؤمنين ، و ليكن ديدم تو را به آن حالت دوست داشتم كه نظرى به شما افكنم و حديثى از شما بشنوم . فرمود به من : بنشين پس نمىبينم تو را كه ديگر حديثى از من بشنوى بعد از امروز . بدان اى اصبغ كه من رفتم به عيادت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم هم چنان كه تو الآن به عيادت من آمدى . پس فرمود به من : اى ابو الحسن ، بيرون برو و در ميان مردم ندا كن : الصّلاة جامعة ، پس برو بالاى منبر و از مقام من يك پله پائين‌تر بنشين و بگو : به مردم : الا ، من عقّ والديه فلعنة اللّه عليه ! الا من ابق [ من ] مواليه فلعنة اللّه عليه ! الا من ظلم اجيرا اجرته فلعنة اللّه عليه . يعنى : هر كه جفا كند با والدين خود پس لعنت خدا بر او باد ، و هر كه بگريزد از مولاى خود پس لعنت خدا بر او باد ، پس هر كه ظلم كند اجيرى را مزد او را پس لعنت خدا بر او باد . پس من به جا آوردم آنچه امر فرموده بود به من حبيب من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم . پس برخاست كسى از پائين مسجد و گفت : يا ابا الحسن ، تكلّم كردى به سه كلمهء موجز ، پس شرح كن آن‌ها را . پس من جواب نگفتم او را تا خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم برسيدم و گفتم به او آنچه آن مرد گفت . اصبغ گفت : پس حضرت گرفت دست مرا و فرمود : بگشا دست خود را ، پس من گشودم دست خويش را پس آن حضرت گرفت يكى از انگشتان دست مرا و فرمود : اى اصبغ ! هم چنان كه من انگشت دست تو را گرفتم حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم نيز يكى از انگشتان مرا گرفت . پس فرمود : اى ابو الحسن ، من و تو دو پدران اين امّت هستيم ، هر كه ما را جفا كند پس لعنت خدا بر او . من و تو مولاى اين امّت هستيم ، هر كه از ما بگريزد بر او باد لعنت خدا . من و تو دو اجير اين امّت هستيم ، هر كه ظلم كند اجرت ما را پس لعنت خدا بر او . پس فرمود : آمين ، من هم گفتم : آمين .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 428 | الشيخ عباس القمي