تهدّمت و اللّه اركان الهدى ، و انطمست اعلام التقى ، و انفصمت العروة الوثقى ، قتل ابن عمّ المصطفى ، قتل الوصىّ المجتبى ، قتل علىّ المرتضى ، قتله اشقى الاشقياء .
به خدا سوگند كه در هم شكست اركان هدايت ، و تاريك شد ستارههاى علم نبوّت ، و بر طرف شد نشانهاى پرهيزكارى ، و گسيخته شد عروة الوثقاى الهى ، و كشته شد پسر عمّ محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلم ، و شهيد شد سيّد اوصياء علىّ مرتضى ، شهيد كرد او را بدبختترين اشقياء .
چون امّ كلثوم اين صدا را شنيد ، طپانچه را به روى خود زد و گريبان چاك زد ، و فرياد برداشت ! وا أبتاه ، وا عليّاه ، وا محمّداه ، پس حسنين عليهما السّلام از خانه به سوى مسجد دويدند ، ديدند كه مردم نوحه و فرياد مىكنند و مىگويند : وا اماماه و وا امير المؤمنيناه ، به خدا سوگند كه شهيد شد امام عابد مجاهد كه هرگز اصنام و اوثان را سجده نكرد ، و اشبه مردم بود به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم .
پس چون داخل مسجد شدند ، فرياد وا أبتاه ، و وا علياه بر آوردند و مىگفتند :
كاش مرده بوديم و اين روز را نمىديدم . چون به نزديك محراب آمدند پدر بزرگوار خويش را ديدند كه در ميان محراب در افتاده . و ابو جعده و جماعتى از اصحاب و انصار آن حضرت حاضرند و همىخواهند تا مگر آن حضرت را برپا دارند تا با مردم نماز گزارد ، و او توانايى ندارد ، پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام امام حسن عليه السّلام را به جاى خود بازداشت كه با مردم نماز گزارد و آن حضرت نماز خويشتن را نشسته تمام كرد ، و از زحمت زهر و شدّت زخم به جانب يمين و شمال متمايل مىگشت ، چون امام حسن عليه السّلام از نماز فارغ شد سر پدر را در كنار گرفت ، و همىگفت : اى پدر ! پشت مرا شكستى ، چگونه تو را به اين حال توانم ديد .
امير المؤمنين عليه السّلام چشم گشود و فرمود : اى فرزند ! از پس امروز پدر تو را رنجى و المى نيست ، اينك جدّ تو محمّد مصطفى - صلوات اللّه عليه - و جدّهء تو خديجهء كبرى ، و مادر تو فاطمهء زهرا عليهما السّلام و حوريان بهشت حاضرند و انتظار پدر تو را دارند تو شاد باش و دست از گريستن بدار كه گريهء تو ملائكه آسمان را به گريه
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 424
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٢٤