خواهى گرديد . حجر از اين سخن غرض ايشان را فهميد و با اشعث گفت : اى اعور ! ارادهء قتل على عليه السّلام را دارى ؟ پس به جانب خانهء امير المؤمنين عليه السّلام مبادرت كرد تا آن حضرت را از عزيمت ايشان آگهى دهد . قضا را آن حضرت از راه ديگر به مسجد رفته بود تا حجر به خانهء آن جناب رفت و برگشت كار از حدّ گذشته ، چون به مسجد رسيد صداى مردم را شنيد كه به قتل آن حضرت خبر مىدهند .
اكنون بيان كنيم حال حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را در آن شب :
از امّ كلثوم نقل شده كه فرمود : چون شب نوزدهم ماه رمضان رسيد پدرم به خانه آمد به نماز ايستاد . من براى افطار آن جناب طبقى حاضر گذاشتم كه دو قرصه نان جو با كاسهاى از لبن و مقدارى از نمك سوده در آن بود .
چون از نماز فارغ شد ، چون آن طبق را نگريست بگريست و فرمود : اى دختر ، براى من در يك طبق دو نان خورش حاضر كردهاى ؟ مگر نمىدانى كه من متابعت برادر و پسر عمّ خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم مىكنم ، اى دختر ، هر كه خوراك و پوشاك او در دنيا نيكوتر است ايستادن او در قيامت نزد حقّ تعالى بيشتر است ، اى دختر ، در حلال دنيا حساب است و در حرام دنيا عذاب . پس برخى از زهد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم تذكره فرمود ، آنگاه فرمود : به خدا سوگند افطار نكنم تا از اين دو خورش يكى را بردارى ، پس من كاسهء لبن را برداشتم و آن حضرت اندكى از نان جو با نمك تناول فرمود و حمد و ثناى الهى به جا آورد و برخاست و به نماز ايستاد ، پيوسته مشغول ركوع و سجود بود و تضرّع و ابتهال به درگاه خالق متعالى مىنمود .
و نقل شده كه : آن حضرت در آن شب ، بسيار از بيت خود بيرون مىرفت و داخل مىشد و به اطراف آسمان نظر مىكرد و اضطراب مىنمود و تضرّع و زارى مىكرد و سورهء يس را تلاوت فرمود و مىگفت : اللّهمّ بارك لى فى الموت . يعنى :
خداوندا مبارك گردان براى من مرگ را ، و بسيار مىگفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون . و كلمهء مباركهء لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم را بسيار مكرّر مىكرد و بسيار صلوات
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 418
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤١٨