گفت : هر چه بگويى .
گفت : صداق من : سه هزار درهم ، و كنيزكى ، و غلامى ، و كشتن على بن ابى طالب است ! ابن ملجم گفت كه : تمام آنچه گفتى ممكن است جز قتل على كه چگونه از براى من ميسّر شود ؟
قطام گفت : وقتى كه على مشغول به امرى باشد از تو غافل باشد ناگهان بر او شمشير مىزنى و غيلة او را مىكشى ، پس اگر كشتى قلب مرا شفا دادى و عيش خود را با من مهنّا ساختى و اگر تو كشته شوى پس آنچه در آخرت به تو مىرسد از ثوابها بهتر است براى تو از آنچه در دنيا به تو مىرسد ! « 1 » ابن ملجم دانست كه آن ملعونه با او در مذهب موافقت دارد ، گفت : به خدا سوگند كه من نيز به اين شهر نيامدهام مگر براى اين كار .
قطام گفت كه : من از قبيلهء خود جمعى را با تو همراه مىكنم كه تو را در اين امر معاونت كنند ، پس كس فرستاد به نزد ورد آن به مجالد كه از قبيلهء او بود ، و او را براى يارى ابن ملجم طلبيد .
و ابن ملجم نيز در اين اوقات كه مصمّم قتل على عليه السّلام بود وقتى شبيب بن بجره را كه از قبيله اشجع بود ، و مذهب خوارج داشت ديدار كرد گفت : اى شبيب ! هيچ توانى كه كسب شرف دنيا و آخرت كنى ؟ ! گفت : چه كنم ؟
ابن ملجم ملعون گفت كه : در قتل على مرا اعانت كنى .
شبيب گفت : يا ابن ملجم ! مادر به عزاى تو بگريد . انديشهء امر هولناك كردهاى چگونه بدين آرزو دست توان يافت ؟
ابن ملجم گفت : چندين ترسان و بد دل مباش در مسجد جامع كمين مىسازيم و
هامش
( 1 ) الاخبار الطوال ، ص 213 ؛ مروج الذهب ، ج 2 ، ص 423 ( در اين كتاب قطام دختر عموى ابن ملجم معرفى شده است . )