رسيد . بامداد آن شب برك بن عبد اللّه با شمشير زهر آب داده داخل مسجد شد و در ميان جماعت از قفاى معاويه بايستاد ، آنگاه كه معاويه به ركوع يا به سجود رفت تيغ بكشيد و بر ران او زد ، معاويه بانگى در داد و در محراب در افتاد ، مردمان در هم رفتند و برك را بگرفتند و معاويه را به سراى خويش بردند و طبيب حاذق حاضر كردند ، چون طبيب زخم او را ديد گفت : اين ضربت از اثر شمشير زهر آب داده است كه عرق نكاح را آسيب رسيده است ، اگر خواهى اين جراحت بهبود پذيرد و نسل تو منقطع نشود بايد با آهن سرخ كرده موضع جراحت را داغ كرد آنگاه مداوا كرد . و اگر چشم از فرزند مىپوشى با مشروبات معالجه توان كرد .
معاويه گفت : مرا تاب و توان نيست كه با حديدهء محماة صبر كنم و مرا دو فرزندم يزيد و عبد اللّه كافى است « 1 » پس او را با شراب عقاقير مداوا كردند تا بهبود يافت و نسل او منقطع گشت ، و بعد از صحّت امر كرد تا از بهر او در مسجد مقصورهاى بنا كردند و پاسبانان بگماشت تا او را حراست كنند . پس برك را حاضر ساخت و فرمان داد تا سر از تنش برگيرند . گفت : الأمان و البشارة .
معاويه گفت : چيست آن بشارت ؟ گفت : رفيق من رفته است كه على را در اين وقت بكشد اكنون مرا حبس كن تا خبر رسد اگر على را كشتهاند آنچه خواهى بكن ، و اگر نه مرا رها كن كه بروم على را به قتل رسانم ، و سوگند ياد كنم كه باز به نزد تو آيم كه هر چه خواهى در حقّ من حكم كنى ، پس بنا بر قولى معاويه امر كرد تا او را حبس كردند تا گاهى كه خبر شهادت امير المؤمنين عليه السّلام رسيد به شكرانهء قتل على عليه السّلام او را رها كرد .
امّا عمرو بن بكر چون داخل مصر شد ، صبر كرد تا شب نوزدهم شهر رمضان برسيد ، پس با شمشير مسموم در مسجد جامع درآمد و به انتظار عمرو عاص نشست از قضا در آن شب عمرو عاص را قولنجى عارض شد و نتوانست به مسجد
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه حديدى ، ج 6 ، ص 113 ؛ مقاتل الطالبيين ، ص 305 .