تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
مىداند كثرت زهد و بىاعتنايى آن جناب به دنيا تا چه اندازه بود . شيخ مفيد روايت كرده كه : آن حضرت در سفرى كه به جانب بصره كوچ فرمود به جهت دفع اصحاب جمل ، نزول اجلال فرمود در ربذه ، حجّاج مكّه نيز آنجا فرود آمده بودند و در نزديكى خيمهء آن حضرت جمع شده بودند تا مگر كلامى از آن حضرت استماع كنند و مطلبى از آن جناب استفاده نمايند و آن جناب در خيمهء خود به جاى بود . ابن عبّاس به جهت آن كه حضرت را از اجتماع مردم خبر دهد و او را از خيمه بيرون آورد گفت : رفتم به خدمت آن حضرت ، يافتم او را كه كفش خود را پينه مىزند و وصله مىدوزد ، گفتم كه : احتياج ما با آن كه اصلاح امر ما كنى بيشتر است از آن كه اين كفش پاره را پينه بدوزى . حضرت مرا پاسخ نداد تا از اصلاح كفش خود فارغ شد ، آنگاه آن كفش را گذاشت پهلوى آن يكتاى ديگرش و مرا فرمود كه : اين جفت كفش مرا قيمت كن . من گفتم : قيمتى ندارد . ( يعنى از كثرت اندراس و كهنگى ديگر قابل قيمت نيست و بهايى ندارد ) . فرمود : با اين همه چند ارزش دارد ؟ گفتم : درهمى يا پارهء درهمى ، فرمود : به خدا سوگند كه اين يك جفت كفش در نزد من بهتر و محبوب‌تر است از امارت و خلافت شما ، مگر اين كه توانم اقامه و احقاق حقّى كنم يا باطلى را دفع فرمايم . « 1 » الخ . و از جملهء كلمات آن حضرت است كه به سوى ابن عبّاس مكتوب فرموده كه الحقّ سزاوار است به آب طلا نوشته شود : امّا بعد : فانّ المرء قد يسرّه درك ما لم يكن ليفوته ، و يسوئه فوت ما لم يكن ليدركه . فليكن سرورك بما نلت من آخرتك ، و ليكن اسفك على ما فاتك منها ، و ما نلت من دنياك فلا تكثر فيه فرحا ، و ما فاتك منها فلا تأس عليه جزعا ، و ليكن همّك فيما بعد الموت . « 2 » يعنى : همانا مردم را گاهى مسرور و خشنود مىسازد يافتن چيزى كه از او فوت نخواهد شد و در قضاى خدا تقدير يافته كه به او برسد ، و اندوهناك و بدحال
هامش
( 1 ) الارشاد ، ج 1 ، ص 247 ؛ نهج البلاغه ، خطبه 33 ؛ تذكرة الخواص ، ص 115 . ( 2 ) نهج البلاغه ، نامه 22 ، ص 512 .