و اهل بصره شمشير بر روى او و اولادش كشيدند و ناسزا گفتند . چون بر ايشان غلبه كرد ، شمشير از ايشان برداشت و آنها را امان داد و اموال و اولادشان را نگذاشت غارت كنند .
و نيز اين مطلب پر ظاهر است از آنچه در جنگ صفّين با معاويه كرد كه اوّل لشكر معاويه سر آب را گرفته ملازمان آن حضرت را از آن منع كردند بعد از آن ، آن جناب آب را از تصرّف ايشان گرفت و آنها را به صحراى بىآبى راند ، اصحاب آن حضرت گفتند : تو هم آب را از ايشان منع فرما تا از تشنگى هلاك شوند و حاجت به جنگ و جدال نباشد ، فرمودند : و اللّه آنچه ايشان كردند من نمىكنم ، و شمشير مغنى است مرا از اين كار ، و فرمان كرد تا طرفى از آب گشودند تا لشكر معاويه نيز آب بردارند . « 1 »
و جمع كثيرى از علماى سنّت در كتب خود نقل كردهاند كه يكى از ثقات اهل سنّت گفت : علىّ بن ابى طالب عليه السّلام را در خواب ديدم گفتم : يا امير المؤمنين ! شما وقتى كه فتح مكّه فرموديد خانهء ابو سفيان را مأمن مردم نموديد و فرموديد : هر كه داخل خانهء ابو سفيان شود بر جان خويش ايمن است ، شما اين نحو احسان در حقّ ابو سفيان فرموديد فرزند او در عوض تلافى كرد فرزندت حسين عليه السّلام را در كربلا شهيد نمود و آنچه كرد ، حضرت فرمود : مگر اشعار ابن الصّيفى را در اين باب نشنيدى ؟ گفتم : نشنيدم ، فرمود : جواب خود را از او بشنو . گفت : چون بيدار شدم مبادرت كردم به خانهء ابن الصّيفى كه معروف است به حيص و بيص و خواب خود را براى او نقل كردم . تا خواب مرا شنيد شهقه زد و سخت گريست و گفت : به خدا قسم اين اشعارى را كه امير المؤمنين عليه السّلام فرموده من در همين شب به نظم آوردم و از دهان من هنوز بيرون نشده و براى احدى ننوشتهام . پس انشاد كرد از براى من آن ابيات را :
هامش
( 1 ) نك : شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، طبع مصر ، ج 1 ، ص 7 ؛ مروج الذهب ، ج 2 ، ص 386 .