صادر گردد كه خلاف حكم خليفهء عثمان باشد ، و ميان امير المؤمنين عليه السّلام و مروان گفتگويى شد ، حضرت امير عليه السّلام تازيانه در ميان دو گوش اشتر مروان زد ، مروان نزد عثمان رفته شكايت كرد . چون حضرت امير عليه السّلام و عثمان با هم ملاقات كردند ، عثمان به حضرت امير عليه السّلام گفت : كه مروان از تو شكوه دارد كه تازيانه در ميان دو گوش اشتر او زدهاى ! ، آن حضرت جواب دادند كه اينك شتر من بر در سراى ايستاده است حكم بفرماى تا مروان بيرون رود و تازيانه در ميان دو گوش او زند .
و بالجمله ، ابو ذر در ربذه شد و ابتلاى او به جايى رسيد كه فرزندش ذرّ وفات يافت ، و او را گوسفندى چند بود كه معاش خود و عيال به آنها مىگذرانيد ، آفتى در ميان آنها بهم رسيد و همگى تلف شدند ، و زوجهاش نيز در ربذه وفات يافت ، همين ابو ذر مانده بود . و دخترى كه نزد وى مىبود ، دختر ابو ذر گفت كه : سه روز بر من و پدرم گذشت كه هيچ به دست ما نيامد كه بخوريم و گرسنگى بر ما غلبه كرد ، پدر به من گفت كه : اى فرزند ! بيا به اين صحراى ريگستان رويم شايد گياهى به دست آوريم و بخوريم ، چون به صحرا رفتيم چيزى به دست نيامد ، پدرم ريگى جمع نمود و سر بر آن گذاشت نظر كردم چشمهاى او را ديدم مىگردد و به حال احتضار افتاده ، گريستم و گفتم : اى پدر ! من با تو چه كنم در اين بيابان با تنهايى و غربت ؟
گفت : اى دختر ! مترس كه چون من بميرم جمعى از اهل عراق بيايند و متوجّه امور من شوند و بدرستى كه حبيب من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم مرا در غزوهء تبوك چنين خبر داده ، اى دختر ! چون من به عالم بقاء رحلت كنم عبا را بر روى من بكش و بر سر راه عراق بنشين چون قافله پيدا شود نزديك برو و بگو ابو ذر كه از صحابهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم است وفات يافته .
دختر گفت كه : در اين حال جمعى از اهل ربذه به عيادت او آمدند و گفتند : اى ابو ذر ! چه آزار دارى و از چه شكايت دارى ؟
گفت : از گناهان خود .
گفتند : چه چيز خواهش دارى ؟
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 288
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٨٨