و به روايت ديگر : به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد ، « 1 » پس مرد ديگر برخاست و گفت : من مىروم كه او را بكشم ، چون به نزديك آن حضرت رسيد ترسيد و برگشت و گفت : ميان من و آن حضرت اژدهايى مانند شتر فاصله شد و دم را بر زمين مىزد و من ترسيدم و برگشتم . « 2 »
دوّم : مشايخ حديث در تفسير آيهء شريفهء
« إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ »
« 3 » روايت كردهاند كه : چون حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم خلعت با كرامت نبوّت را پوشيد اوّل كسى كه به او ايمان آورد على بن ابى طالب عليه السّلام بود ، پس خديجه - رضى اللّه عنها - ايمان آورد ، پس ابو طالب با جعفر طيّار - رضى اللّه عنه - روزى به نزد حضرت آمد ديد كه نماز مىكند و على عليه السّلام در پهلويش نماز مىكند ، پس ابو طالب با جعفر گفت كه : تو هم نماز كن در پهلوى پسر عمّ خود ، پس جعفر از جانب چپ آن حضرت ايستاد ، و حضرت پيشتر رفت ، پس زيد بن حارثه ايمان آورد ، و اين پنج نفر نماز مىكردند و بس ، تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت ، پس خداوند عالميان فرستاد كه : « ظاهر گردان دين خود را و پروا مكن از مشركان پس بدرستى كه ما كفايت كرديم شرّ استهزاء كنندگان را » . « 4 »
و استهزاء كنندگان پنج نفر بودند :
وليد بن مغيره ، و عاص بن وائل ، و أسود بن [ عبد المطلب . ظ ] مطّلب ، و اسود بن عبد يغوث ، و حارث بن طلاطله . و بعضى شش نفر گفتهاند ، و حارث بن قيس را اضافه كردهاند . « 5 » پس جبرئيل آمد و با آن حضرت ايستاد .
و چون وليد گذشت جبرئيل گفت : اين وليد پسر مغيره است و از استهزاء
هامش
( 1 ) الخرائج ، ج 1 ، ص 24 .
( 2 ) بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 52 ؛ تفسير قمى ، ج 2 ، ص 212 ؛ مجمع البيان ، ج 4 ، ص 415 .
( 3 ) سورهء حجر ، آيهء 95 .
( 4 ) ترجمهء آيههاى 94 و 95 سورهء حجر .
( 5 ) ناسخ ، ج 5 ، ص 148 ، من معجزات النبى ( ص ) ، ص 31 .