آن حضرت را نديد . و آن ملعونه و ساير كفّار قريش آن حضرت را « مذمّم » مىگفتند . ( يعنى بسيار مذمّت كرده شده ) ، و حضرت مىفرمود كه : خدا نام مرا از زبان ايشان محو كرده است كه نام مرا نمىبرند و مذمّم را مذمّت مىگفتند و مذمّم نام من نيست . « 1 »
پنجم : ابن شهر آشوب و اكثر مورّخان روايت كردهاند كه :
چون كفّار قريش از جنگ بدر برگشتند ، ابو لهب از ابو سفيان پرسيد كه : سبب انهزام شما چه بود ؟
ابو سفيان گفت : همين كه ملاقات كرديم يكديگر را گريختيم ، و ايشان ما را كشتند و اسير كردند هر نحو كه خواستند و مردان سفيد ديديم كه بر اسبان ابلق سوار بودند در ميان آسمان و زمين و هيچ كس در برابر آنها نمىتوانست ايستاد .
ابو رافع با امّ الفضل زوجهء عبّاس « 2 » گفت : اينها ملائكهاند . ابو لهب كه اين را شنيد برخاست و ابو رافع را بر زمين زد ، امّ الفضل عمود خيمه را گرفت و بر سر ابو لهب زد كه سرش شكست و بعد از آن هفت روز زنده ماند و خدا او را به « عدسه » مبتلا كرد . و عدسه مرضى بود كه عرب از سرايت آن حذر مىكردند ، پس به اين سبب سه روز در خانه ماند كه پسرهايش نيز به نزديك او نمىرفتند كه او را دفن كنند تا آن كه او را كشيدند و در بيرون از مكّه انداختند و سنگ بسيارى بر روى او انداختند تا پنهان شد . « 3 »
علامهء مجلسى فرموده كه : اكنون بر سر راه عمره واقع است و هر كه از آن موضع مىگذرد سنگى چند بر آن موضع مىاندازد و تلّ عظيمى شده است ، پس تأمل كن كه مخالفت خدا و رسول چگونه صاحبان نسبهاى شريف را از شرف خود بىبهره گردانيده است ، و اطاعت خدا و رسول چگونه مردم بىحسب و نسب را به درجات رفيعه بلند ساخته است و با اهل بيت عزّت و شرف ملحق
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 59 ؛ به نقل از الخرائج ؛ الخرائج ، ج 2 ، ص 775 .
( 2 ) در حياة القلوب : دختر عبّاس .
( 3 ) مناقب ، ج 1 ، ص 75 ؛ بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 63 ؛ مجمع البيان ، ج 2 ، ص 528 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 40 .