تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
پر از تريد كرد و ذراع ديگر طلبيد و جابر آورد . و در مرتبهء چهارم كه حضرت ذراع از جابر طلبيد جابر گفت : يا رسول اللّه ! گوسفندى بيشتر از دو ذراع ندارد و من تا حال سه ذراع آوردم حضرت فرمود : كه اگر ساكت مىشدى همه از ذراع اين گوسفند مىخوردند ؛ پس با اين نحو ده نفر ده نفر مىطلبيد تا همه صحابه سير شدند ، پس حضرت فرمود : اى جابر ! بيا تا ما و تو بخوريم ؛ پس من و محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم خورديم و بيرون آمديم و تنور و ديگ به حال خود بود و هيچ كم نشده بود و چندين روز بعد از آن نيز از آن طعام خورديم . « 1 »

[ دهم : شفاى ديده : ]

دهم : روايت شده كه قتادة بن النّعمان كه برادر مادرى ابو سعيد خدرى است و از حاضرشدگان بدر و احد است در جنگ احد زخمى به چشمش رسيد كه از حدقه بيرون آمد به نزديك حضرت صلّى اللّه عليه و آله و سلم آمد عرض كرد : زنى نيكو روى دارم در خانه كه او را دوست دارم و او نيز مرا دوست مىدارد و روزى چند نيست كه با او بساط عيش و عرس گسترده‌ام سخت مكروه مىدارم كه مرا با اين چشم آويخته ديدار كند ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم چشم او را به جاى خود گذاشت و گفت : اللّهمّ اكسه الجمال . او از اوّل نيكوتر گشت ، « 2 » و آن ديدهء ديگر گاهى به درد مىآمد لكن اين چشم هرگز به درد نيامد و از اينجا است كه يكى از پسران او بر عمر بن عبد العزيز وارد شد . عمر گفت : كيست اين مرد ؟ او در جواب گفت :
انا ابن الّذى سالت على الخدّ عينه * فردّت بكفّ المصطفى احسن الرّدّ فعادت كما كانت لأوّل مرّة * فيا حسن ما عين و يا حسن ما ردّ
و نظير اين است حكايت زياد بن عبد اللّه پسر خواهر ميمونه بنت الحارث
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 32 ؛ الخرائج ، ج 1 ، ص 27 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 103 ؛ دلائل النبوة بيهقى ، ج 3 ، ص 443 ؛ تفسير قمى ، ج 2 ، ص 178 ؛ صحيح بخارى ، مجلد 3 جزء 66 / 46 . ( 2 ) الخرائج ، ج 1 ، ص 42 .