تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
تبعيت يزيد به مدينه رفت و حسين بن على المرتضى - كرم اللّه وجهه - و عبد اللّه بن عمر و عبد الرحمن بن ابى بكر و عبد اللّه زبير را رنجانيد ، عايشه زبان ملامت و اعتراض بر وى گشاد . پس معاويه در خانهء خويش چاهى كنده ، سر آن را به خاشاك پوشيده و كرسى آبنوسى بر روى آن نهاده ، عايشه را به جهت ضيافت طلب نموده ، بر آن كرسى نشانده ، عايشه يكباره در چاه افتاد . معاويه سر چاه را به سنگ مضبوط كرده ، از مدينه رفت . » چنان كه حكيم سنائى نيز از اين واقعهء هايله خبر مىدهد . مثنوى :
عاقبت هم به دست آن طاغى * شد شهيد و به كشتن آن ياغى آنكه با جفت مصطفى زينسان * بكند ، مرد را تو مرد مخوان
بنابر مقدمات مسطوره گويد : آخر دود آه عايشه - رضى اللّه عنها - به معاويه رسيده به محلى كه براى او معين بود فرستاد ؛ چنانچه در اواخر تاريخ اعثم كوفى مسطور است كه : « شبى معاويه به قضاى حاجت بيرون آمد و در آنجا چاهى بود . در آن چاه فرونگريست ، بخار آب به رويش بزد و مويهاى او برخاست و او را علت لقوه افتاد و سخت خراب و رنجور شد ؛ چنان كه به هزار حيله به خوابگاه خود آمده ، بىهوش افتاد و ديگر روز مردمان خبر يافته ، فوج‌فوج به عيادتش مىآمدند و دعا كرده مىرفتند . چون تنها مانده ، دلتنگ شده بگريست . مردمان درآمده او را گفتند : چرا مىگريى ؟ گفت : براى آنكه بسى كارهاى خير بود كه بر آن قادر بودم و از شومى نفس مقهور نكردم . بر احوال ندامت‌مآل خود مىگريم و حسرت مىخورم و ديگر آنكه اين علت بر عضوى از من ظاهر شده كه پيوسته گشاده بايد داشت و اين همه بلا بر من به سبب حق على بن ابيطالب است كه از او ديده و دانسته به غصب و ظلم گرفتم و حجر بن عدى و ساير اصحاب او را كشتم ؛ بنابراين اين بلا بر من حق سبحانه نازل گردانيد و مرا به عقوبت عاجل ملاقى كرد و من اين همه از دوستى نور ديده خود يزيد مىبينم . اگرنه دوستى او بودى ، من به راه راست مىرفتم . اما دوستى يزيد مرا بر اين حركات محاربات داشت ، لاجرم امروز دشمن بر من خنديد و دوست بگريست . و آن علت بر او مستولى گشته بود و هر شب خوابهاى پريشان و شوريده مىديد و از آن هر لحظه مىترسيد و اكثر وقت هذيان و لاطايل مىگفت ، بىتاب شده آب طلب مىنمود و بيش از پيش آب مىخورد و تشنگى تسكين نمىيافت و وقت به وقت 7544224 خ 0 19 خ او را غشى مىآمد ؛ چنان كه يك روز و دو روز به غشى مىماند ، چون به هوش آمدى به آواز بلند گفتى : آه چرا با تو خلاف كردم اى على بن ابيطالب و مرا با تو حجر بن عدى چه افتاده بود ؟ اى عمرو بن الحق چرا ناحق تو را كشتم ؟ بر اين شكل مضطرب بود . »