تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
گشته ، از او سؤال مىكردم كه وى كيست و وجه عذاب اليم و عقاب عظيم چيست ؟ ناگاه ديدم كه همان مرغ به دستور سابق ربع‌ربع قى كرد تا اجزاى بدن آن شخص تمام شد و به هم چسبيد . من استعجال نموده ، خود را به او رسانيدم و از احوال ندامت‌مآلش پرسيدم . گفت : عبد الرّحمن بن ملجمم ؛ بدترين اولاد آدم كه وصى رسول آخر الزمان را شهيد ساخته‌ام . از آن روز خداى تعالى اين مرغ را بر من گماشته و بدين عذاب كه مىبينى گرفتار داشته و هر روز چند دفعه مرا چنين از يكديگر جدا كرده قى مىكند ؛ چون زنده مىشوم باز مرا بدين خوارى مىكشد . » مؤلف گويد : بر ضمير خورشيد تنوير واقفان اسرار و منصفان روزگار پوشيده نماناد و آنچه از فضايل و مناقب و كمالات و كرامات وصى سيّد كاينات در اين مجموعهء محموده مرقوم قلم شكسته رقم گرديده ، لمعه‌اى است از انوار بىپايان و رشحه‌اى از بحر بيكران . و تعيين جملهء اوصاف و كمال آن برگزيدهء ايزد متعال مقدور بلغاى فصاحت بيان نيست و منشور فصحاى بلاغت نشان بىشمايل وى از آن بيشتر است كه به تقرير زبان يا به تحرير بيان استقصاى آن توان كرد ؛ بنابراين مقدارى كه خامهء بديع آثار اظهار نمود ، اختصار يافت . بيت :
هرچه گفتيم در اوصاف امير مردان * همچنان هيچ نگفتيم كه صدچندان است
نظم :
شكر آرايم ز فيض حقّ تعال * ختم شد اين نامه در قرب سه سال آفتاب عالم علم اليقين * دانش‌آموز از تو شد روح الامين قبلهء اهل معانى آمده * شمع بزم جاودانى آمده جسم او جان جهان كثرتست * رهنما تا بارگاه وحدتست سربه‌سر مرآت حسن دو جهان * خضرآسا پيشواى انس و جان راح روح‌افزاى روح آدمست * روحِ اللّه مسيح عالمست نافه از آهوى جانان آمده * پاى تا سر يوسفى سان آمده هم آب و انگور يقين * هم كليد باب گنج نور دين رهروان عشق را باشد چراغ * هست صهباى محبت را اياغ مطلع انوار سبحانيست اين * مظهر اسرار ربّانيست اين شمع خلوتخانهء جان و دلست * روشنىبخش روان محفلست پاى تا سر مشعل راه هداست * جملهء تفسير حديث مصطفاست حرف‌هايش غنچه‌هاى باغ راز * سطرهايش سفلهاى دل گداز