جعده بنت اشعث آن بدزن * كه ورا داد زهر صرف به فن
صد و هفتاد و چند پاره جگر * بدر انداخت از لب چو شكر
بر زمين زن سبوى بر لب جوى * كه فرستاد مرد را برِ 6544224 خ 0 18 خ كوى
زرّ و گوهر كه نيست جاى وقوف * كه پذيرفت از او درم مألوف ؟
لؤلؤيى چند و عقد مرواريد * كه ز ميراثهاى هند رسيد
كاين نكو عقد مر ترا دادم * به تو بخشيدم و فرستادم
گر تو اين شغل را تمام كنى * خويشتن را تو نيكنام كنى
به پسر مر ترا دهم به زنى * مر مرا دخترى و جان و تنى
رفت و با خود ببرد بدنامى * چه بتر در جهان ز خودكامى
آنكه دانى همين معاويهاش * وانكه در هاويه است زاويهاش
صد هزار آفرين بار خداى * به حسن باد تا به روز جزا
جان بداد اندرين غم و حسرت * باد بر جان خصم او لعنت
و نيز محقق نامى ، ملّا عبد الرّحمن جامى در شواهد النّبوّة مرقوم نموده كه مشهور آن است كه : « زوجهء امام حسن بفرمودهء معاويه امام حسن را زهر داد . » و در دفتر سيم روضة الصّفاء مسطور است كه : « چون معاويه را خاطر بر آن قرار گرفت كه يزيد را وليعهد گرداند و مشاهير و معارف آفاق را به بيعت او خواند و به تحقيق مىدانست كه اين قضيه با وجود امير المؤمنين حسن متمشّى نخواهد شد ، لاجرم در فكر دفع امام شبها به روز آورده و تدبير انديشهء مروان بن الحكم را كه طريد رسول خدا و شيخين بود به مدينه فرستاد و منديلى زهرآلود مصحوب او گردانيد ، گفت : اين منديل را به جعده بنت اشعث رسان و با او بگو اگر تو بعد از مباشرت ، وجود حسن را به اين منديل پاكسازى و او به عالم آخرت انتقال كند ، معاويه پنجاه هزار درم به تو داده ، تو را در سلك ازدواج يزيد كشد . مروان بفرمودهء او به مدينه رفته ، جعده را بفريفت تا به موجب مذكور عمل نمود . چون زهر به اندام و اعضاى امام سرايت كرد ، شاهد روحش به فراديس جنان خراميد . و چون اين واقعهء هايله روى نمود ، معاويه پنجاه هزار درم به جعده فرستاده ، با نور ديدهء خود يزيد گفت : اى فرزند دلبند ، به حكم : الكريم اذا وعد وفا ، مىبايد بنت اشعث را در قيد نكاح آرى . يزيد گفت : جعده با فرزند رسول خدا وفا نكرد ؛ از وى چه خير و نيكويى توقع توان داشت و كه را رغبت مواصلت و مصاحبت وى باشد ؟ »
و صاحب حبيب السّير در مجلد اول از تاريخ حافظ ابرو و در ربيع الابرار زمخشرى و كامل السّفينه نقل مىكند كه : « در شهور سنهء ستّه و خمسين ، چون معاوية بن ابى سفيان جهت