تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
ملأ اعلى پيوندد . امّ كلثوم قطرات اشك از سحاب ديده فروباريده گفت : اى پدر ، اين چه خبر محنت‌اثر است و اين چه حكايت پرشور و شر است ! اين نه قصه‌اى است كه به گوش توان شنيد و نه غصه‌اى كه از شكايت او ايمن توان بود ! بيت :
از فراق تلخ مىگويى سخن * هرچه خواهى كن و ليكن آن مكن 6444224 خ 0 9 خ
امير گفت : اى فرزند ارجمند ، دوش سيّد كاينات - عليه افضل الصّلوات و اكمل التّحيات - را در عالم رؤيا مشاهده نمودم كه به دست مبارك غبار از روى من مىافشاند و مىگفت : يا اخى ، به جانب من بيا كه آنچه بر تو واجب بود ، ادا نمودى . و روايتى آنكه امير خواب خود را به امام حسن بيان فرمود ، امام متأثر گشته ، شروع در گريه و زارى نمود . » و در روضة الشهداء مسطور است كه : « در آن شب حضرت ولايت‌پناه مطلقا خواب نكرد تا سحر و به طاعت مشغول بود و ساعت به ساعت به ساحت سرا آمده ، در آسمان نگريستى و گفتى : صدّق يا رسول اللّه . و باز فرمودى : چه بازمىدارد يا رب ، كشندهء مرا از كشتن من ؟ و به همين منوال مىگذرانيد تا وقت آن آمد به مسجد رود ، آنگاه تجديد وضو كرده و ميان همايون بسته ( به مضمون اين دو بيت كه هم از مؤلف است تكلم نمود . )
بعد از اين تا به قيامت سرِ ما و درِ تو * كه شد از خاك درت ديده و دل نورانى هركسى شاد به عيد و منِ بيدل محزون * عيدم آن دم كه ز تيغ تو شوم قربانى
چون از خانه بيرون آمده به ميان سرا رسيد ، چند بطى آنجا بودند . در روى مبارك امير بانگ زدند و به قولى دامنش گرفتند . يكى از خادمان چوبى بر آن مرغان زد ، فرمود : دست از اينها بازدار كه ناله كنندگانند بر من . پس به مسجد شتافته ، بر سبيل معهود بانگ نماز گفت و ابن ملجم و شبيب و وردان در آن شب نزد قطّامه به شرب خمر اقدام نموده بودند . چون آواز اذان به گوش آن ملعونه رسيد ، آن ملاعين را از خواب برانگيخته ، گفت : اينك على بانگ نماز مىگويد ، برخيزيد و مهم او را كفايت كنيد . آن سه مرتد به مسجد رسيده ، دو نفر به در مسجد نشستند و ابن ملجم به درون درآمد . امير المؤمنين از اداى اذان فارغ شده ، قدم در مسجد نهاد . شيث لعين شمشير انداخت اما بر طاق مسجد آمد و وردان ملعون هم به تيغ حمله كرد به ديوار خورد و ملعون سيم تيغ بر فرق همايون امير زده گفت : الحكومة للّه لالك و لاصحابك 7444224 خ 0 10 خ . روايتى آنكه : ابن ملجم صبر كرد تا امير احرام بست و سجدهء اول بجا آورد . چون سر از سجده برداشت ، آن شقى شمشير فرودآورد . به اتفاق مورخان آن تيغ بر موضعى فرودآمد كه روز حرب خندق ، عمرو بن عبدود زخم زده بود . تا سر مغز آن شكافته شد و امير المؤمنين گفت : فزت بربّ الكعبه ؛ يعنى سوگند به پروردگار كعبه كه به مطلوب فايز شدم .
مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 479 | محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )