من است درنگذرم . چون شعلهء شهوت در كانون سينهء پركينهء او افروخته بود ، خرمن صبرش به شرار برق غفلت سوخته ، گفت : و اللّه سخن امير راست است و آنچه مرا فرموده بود اينك اثر او پديد آمد . اى قطّامه ، بدان عزيمت ايستادهام و كمر قتل امير بستم . اگر به يك ضربتى كه بر او زنم راضى شوى ، زود اين مهم كفايت كنم . و از غايت شرارت به موجبى كه مذكور خواهد شد ، آن حضرت را به درجهء شهادت رساند . »
راقم اين حروف گويد : اين روايت در نظر واقفان مواقف هدايت ، ضعيف مىنمايد ؛ زيرا كه به اتفاق مورخين ، واقعهء نهروان در سنهء ثمان و ثلاثين به وقوع پيوسته و شهادت شاه ولايتپناه در سنهء اربعين واقع شده . در روايتى كه جمعى از مورخان والاگهر به قلم صحتاثر ايراد نمودهاند ، آن است كه بعد از واقعهء نهروان كه بعضى از خوارج زنده مانده بودند ، در اطراف بلاد متفرق گشتند . عبد الرحمن بن ملجم مرادى و برك بن عبد اللّه التميمى و عمرو بن بكر السّعدى در مكه مجتمع شده ، روزى از كشتگان نهروان ياد كردند و بر قتل آن ملاعين تأسف خورده گفتند : اگر على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص كشته شوند ، فتنهها ساكن و خاطر مطمئن گردد . آنگاه ابن ملجم گفت : من بر قتل على اقدام مىنمايم و برك گفت : من زندگانى معاويه به آخر رسانم و عمرو گفت : به قتل عمرو عاص پردازم و قلوب طالبان اين معنى را مسرور سازم . و مقرر نمودند كه در صبح هفدهم رمضان هريك از ايشان مهمى را كه متقبل و متكفل شدهاند ، سرانجام نمايند . شمشيرهاى خود را به زهر آب داده ، هريك متوجه مقصد گشتند . و به روايت يافعى - رحمة اللّه عليه - شخصى كه كشتن معاويه قبول نموده بود ، حجاج بن عبد اللّه الضميرى نام داشت و متعهد كشتن عمرو عاص موسوم بر ادوية العبرى بود .
القصه ، شخصى كه داعيهء خونريزى معاويه داشت به دمشق رسيده ، در سحر روز موعود كمين كرده ، در وقتى كه معاويه بيرون مىآمد ، ضربتى به دو زده گفت : كشتم تو را اى دشمن خداى . فى الحال ، اعوان معاويه او را گرفته پيش آوردند و معاويه به قتل او امر كرد . آن شخص گفت : اگر تو را مژده دهم كه از استماع او شادان شوى مرا هيچ نفعى كند ؟ معاويه پرسيد : آن كدام است ؟ گفت : امشب برادرم عبد الرحمن ، على را به قتل رسانيد . معاويه گفت : همچنانكه كشتن من دست نداد ، شايد او را هم ميسر نشده باشد . و به روايت اصحّ او را بكشت و طبيبى طلبيده ، استعلاج زخم سرين خود نمود . آن جراحت التيام پذيرفت و شخصى كه ارادهء قتل عمرو عاص نمود به مصر رفت ، اما بر او دست نيافت . چون امرا از اين معنى مطلع شدند ، فرمود تا او را كشتند . و ابن ملجم لعين چون به كوفه رسيد - چنانچه در صدر مسطور است - و قطّامه كه در عرب به كمال حسن و جمال ضرب المثل بود ، طالب وصال او گرديد و قطّامه امر
مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 477
مساهمون: محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
ص٤٧٧