تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
به هر اختر كزان روشن چراغيست * نهاده بر دل و آزاده داغيست هزاران داغ هست و مرهمى نى * وزان بىمرهمى هيچش غمى نى
غرض از اين تثبيت و مقصود از اين ترتيب ، ايراد واقعهء مصيبت‌افزاى شاه اوليا و قدوهء اصفياست كه در سنهء اربعين از هجرت خاتم النّبيين روى داد و بدان جهت ، كوكب هدايت و اقبال ، از اوج عزّت به حضيض مذلّت افتاد . نظم :
دل اهل اسلام از آن غم شكست * شهِ چرخ چارم به ماتم نشست قمر زان الَم جيبِ جان چاك زد * زحل جامه در خمّ افلاك زد فرشته ز سوز درون پَر بسوخت * عطارد ورق‌هاى دفتر بسوخت
مستحفظان اخبار و مستخبران آثار اگرچه اتفاق دارند كه شهادت شاه ولايت بر دست عبد الرحمن ملجم المرادى به وقوع انجاميد ، اما در كيفيت حال آن لعين شقاوت‌مآل و چگونگى وقوع آن امر شنيع اختلاف بسيار واقع است . به روايتى آنكه ابن ملجم در اصل از مصر بود و در وقت خروج مصريان جهت قتل عثمان به ايشان همراهى نمود . بعد از آنكه به كوفه افتاده ، در ملازمت حضرت و الا منقبت بسر مىبرد . و قولى آنكه پس از واقعهء نهروان ، شاه مردان به محمد بن ابى بكر نوشت كه : چند كس از فارسان 2444224 خ 0 5 خ مصر بدين جانب روانه ساز . محمد - رضى اللّه عنه - به موجب فرموده ، بيست نفر از شجاعان به كوفه ارسال داشت ؛ يكى از آن جمله ابن ملجم بود . چون نظر امير المؤمنين بدان بداختر لعين افتاد ، شعر :
اشدد حيا زايمك للموت فان الموت لاقيكا * و لا تجزع من الموت اذا دخل بواديكا
يعنى ، ميان را سخت بربند از براى مرگ كه مرگ به تو ملاقات خواهد كرد و جزع مكن از مرگ چون به وادى تو فرود آيد . در روضة الشّهداء مسطور است كه : « امير المؤمنين در وقت خروج نهروان ، رسولان به اطراف بلدان فرستاده مدد طلبيد ، از يمن ده تن به ملازمتش آمدند . ابن ملجم داخل ايشان بود . هريك از آن ده نفر تحفه آوردند ، قبول فرمود و تحفهء ابن ملجم شمشيرى بود به غايت قيمتى . امير المؤمنين قبول ننمود ، آن لعين از اين جهت غمگين شده گفت : يا امير المؤمنين ، سبب چيست كه از رفقاى من هديه قبول نمودى و شمشير مرا كه در ميان عرب مثل ندارد نمىستانى ؟ فرمود : اين تيغ را چگونه از تو بستانم و حال آنكه مراد تو از من بدين شمشير حاصل خواهد شد ! ابن ملجم از شنيدن اين خبر وحشت‌اثر اظهار جزع كرده ، بر زمين افتاد و گفت : يا امير المؤمنين ، هيهات ! هرگز مباد كه اين صورت در خيال من گذرد و اين فكر محال
مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 475 | محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )