اين كار نيايد ! امير فرمود : آنچه من مىگويم بكن . چون جوان دست عورت گرفته به درون خانه شد ، عورت فرياد برآورده گفت : واويلا يا امير المؤمنين ، مرا در پيش خدا و رسول او فضيحت مكن كه اين جوان فرزند حقيقى من است ؛ چگونه او را شوهر خود سازم ! ليكن برادران من مرا بر اين راه آورده باعث بودند كه او را از پيش خود دور كن و اگرنه دعوى ميراث پدر خود خواهد كرد ؛ اكنون توبه كردم . پس امير گواهان را فرمود حد زنند . مادر دست پسر را گرفته به رويش بوسه داد و بسيار گريه كرده به خانه برد . عمر از روى انصاف گفت :
لو لا علىّ لهلك عمر . »
منقبت :
هم در كتاب مذكور مسطور است كه : « در زمان عمر بن الخطّاب خواجهاى بازرگان بود به غايت مالدار . به حكم
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ »
5524224 خ 0 7 خ آن خواجه و زنش هر دو متوفى شدند و از ايشان پسرى ماند سبزرنگ و غلامى پوست سفيد و چهار غلام ديگر و كنيزان و ضياع و عقار بسيار . بعد از چند روز ميان پسر خواجه و غلام سفيد مناقشه نقش بست . پسر ، غلام را زدن گرفت . غلام به دار الشّرع رفته گفت : من پسر حقيقى فلان خواجهام كه به رحمت حق پيوسته است و به قدرى تركه مانده ، غلامى دارم كه بر من دست دراز كرده ؛ به فرياد من برس . عمر گفت : با دو گواه غلام را حاضر كن . گفت : پدر من به رسم تجارت در اين شهر آمده بود ، با كسى معرفتى ندارم ؛ اگر امر شود چند غلام كه با پدر من همراه بودند به اداى شهادت بيارم .
خليفه گفت : باشد . پس آمده به غلامان گفت : اگر شما گواهى دهيد كه من مخدومزادهء شمايم ، شما را آزاد كنم . از چهار غلام مذكور دو نفر قبول اين معنى نموده به دار الشّرع آمده ، گواهى دادند . خليفه فرمود : آن پسر را حاضر كنند افلح غلام خليفه او را حاضر آورد . فرمود : اى غلام ، تو مملوك فلان خواجهء بازرگانى ؟ گفت : لا ، بلكه من فرزند صلبى اويم و غير از اين غلام ، مدعى چهار غلام ديگر شاهد دارم . امر شد كه حاضر سازد . چون رفته با غلامان مشورت كرد گفتند : ما گواهى دهيم كه تو مخدومزاده مايى و مدعى تو زرخريد پدر توست .
پس با هر چهار غلام پيش خليفه آمد و غلامان كه گواهى دروغ داده بودند بر عهد لا خير فى العبيد واثق شدند و دو غلام حلال نمك گفتند : اين كودك مخدومزادهء ماست و اين سه غلام كه يكى مدعى است و دو تا شاهد كاذب حرام نمكاند . در حقيقت اين جماعت هيچ يكى از مهاجر و انصار اطلاع نداشت . چون از هر دو طرف گواهان گذشتند ، عمر بن الخطّاب رو به سوى حاضرين كرده گفت : اى مؤمنان ، كسى در اين واقعه چه حكم فرمايد و اين عقدهء مشكل را چگونه بگشايد ؟ گاهى به خاطر مىرسد كه ترك خلافت كنم ، از اين ممر است كه امرى