تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
ديگرى بسته ؟ هر دو نفر گفتند : خر بسته بود و گاو گشاده و صاحبش همراه او . امير گفت : تاوان خر بر صاحب گاو است ؛ پس قبول كرد رسول حكم على را و جارى گردانيد قضاى او را . » مؤلف گويد در احسن الكبار چنين مىآورد كه : « بعد از آن ، سرور دست به جانب آسمان دراز كرده گفت : الحمد للّه شخصى را وصى من گردانيدى كه عقل كامل دارد و به طريقى كه انبيا در مرافعات 4524224 خ 0 6 خ شرعيه حكم كرده‌اند مىكند . »

منقبت :

هم در كتاب احسن الكبار مسطور است كه : « در زمان قدوهء اصحاب ، عمر بن الخطّاب ، جوانى مىگفت : خدايا ، عدل كن ميان من و مادر من كه در حق من ظلم مىكند . چون عمر بشنيد گفت : اى جوان ، چرا در حق مادر دعاى بد مىكنى ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، مرا ده ماه در شكم داشته و دو سال شير داده ، اكنون مىگويد تو فرزند من نيستى . گفت : در چه جاست ؟ گفت : در فلان محله است . كس به طلبش فرستاد . عورت با چهار برادر و چهل گواه حاضر آمد . عمر گفت : اى عورت ، اين جوان مىگويد تو مادر حقيقى اويى و بنابر غرضى نفى فرزنديش مىكنى . گفت : به خدا دروغ مىگويد ؛ من اصلا نمىشناسم او را ، او مىخواهد مرا در قبيلهء خود رسوا كند ؛ زيرا كه من نزاييدم و مدتى است شوهرم مرده و من بر سبيل تجارت در اين شهر آمده‌ام . خليفه گفت : گواهى دارى ؟ گفت : اين مردم كه همراه من‌اند همه گواهند . چهل كس گواهى دادند كه عورت راست مىگويد . خليفه گفت : اين جوان مفترى را به زندان بريد : اتفاقا امير المؤمنين على در راه ملاقى شده ، جوان فرياد برآورد كه : اى حلّال مشكلات ، به حقيقت ، به فرياد من برس كه در حق من ستم مىشود و قضيه را بر سبيل تفصيل بيان نمود . امير المؤمنين فرمود : اين جوان را برگردانيده ، به دار الشّرع ببريد كه من نيز مىرسم . بعد از ساعتى آمده گفت : يا ابا حفص ، رخصت هست كه دربارهء اين جوان و عورت حكمى كنم كه رضاى خداى تعالى در آن باشد ؟ عمر گفت : چون رخصت نباشد يا ابا الحسن ، كه بارها از رسول شنيده‌ام كه مىفرمود : اعلم و افضل شما على بن ابيطالب است . پس گفت : اى عورت ، تو مادر اين جوان نيستى ؟ گفت : نه . فرمود : مرا ولى خود مىكنى ؟ گفت : بلى . آنگاه به قنبر گفت : چهارصد درم بيار كه در صداق و مهر اين عورت داده به اين جوان عقد كنم . چون مبلغ مذكور آورد ، گفت : در دامن جوان ريز كه من اين عورت را بر چهارصد درم به او عقد كردم . حضار مجلس گواه باشيد و با جوان گفت : دست عورت گرفته ، درون خانه رو و وقتى بيرون بيا كه آثار جماع از تو ظاهر باشد . جوان به اضطراب تمام گفت : يا امير المؤمنين ، هرگز از من