من به اين خدمت قيام نمايم . آن سرور به دستور سابق جماعت سقايان را با وى همراه كرده چون به موضع موعود رسيد ، او را نيز همان حال پيش آمد برگشته ، صورت واقعه معروض داشت .
چون آفتاب غروب شدن گرفت و اصحاب از تشنگى به هلاكت رسيدند ، سيّد المرسلين امير المؤمنين را گفت : يا اخى ، با اين جماعت سقايان برو و از آن چاه آب بيار . سلمة بن الاكوع گويد : بيرون آمديم به خدمت امير المؤمنين ، مشكها بر دوش گرفته و شمشيرها حمايل كرده .
امير المؤمنين چون خضر - عليه السّلام - پيش پيش مىرفت و جماعت لبتشنگان در پس آن ساقى كوثر و اين رجز بر زبان درربار مىراند :
اعوذ بالرّحمن انّ اسيلا * عن حرف جن اظهرت تحويلا
و قدت نيرانها تعويلا * و قرات مع غزالها الطويلا
تا رسيديم بدان محل كه آواز و حركتها پديد آمد . از بس كه هول بر ما مستولى شده بود ، با خود مىگفتيم : امير المؤمنين همچو آن دو كس بازخواهد گشت . در اين اثنا روى به ما كرده گفت : قدمبهقدم من نهيد و از اين طلسمات كه مىبينيد مترسيد ؛ انشاء الله گزند به شما نخواهد رسيد . چون در ميان آن درختان رسيديم به دستور سابق آتشهاى عظيم افروختن گرفت و سرهاى بريده نمودار شد و آوازهايى مسموع شد ؛ چنان كه هوش از ما رفت . امير بر آن سرها دليرانه مىگذشت و به ما مىگفت : بىملاحظه در عقب من بياييد و [ به ] چپ و راست ننگريد كه هيچ باكى نيست . ما همه پى امر او بوديم تا به آن چاه رسيديم و ابن مالك را دلوى بود برابر دو دلو ؛ چون آورد در چاه انداختيم ، ريسمانش بگسست و از درون چاه آواز خنده و قهقهه برآمد . امير فرمود : كسى باشد كه از لشكر دلوى آرد ؟ اصحاب عرض نمودند كه : به يمن پيروى تو از درختان گذشته به اينجا رسيديم ؛ الحال ، كه را ياراى آنكه تنها به لشكر تواند رفت و دلو آورد ؟ امير ريسمان بر ميان بسته در چاه فرود آمد . آواز قهقهه بيشتر شد .
چون قريب به آب رسيد ، پاى مباركش بلغزيد و بيفتاد و ولوله و غلغلهء عظيم از آن چاه برآمد و آواز ، چنان كه كسى را خناق كرده باشند . ناگاه امير المؤمنين ندا كرد و گفت : اللّه اكبر ، اللّه اكبر ، انا عبد اللّه و انا اخو رسول اللّه و مشكها طلب نموده ، پرآب كرده ، يكيك را بالا داد .
بعد از آن خود برآمده ، دو مشك برداشت و ما هركدام يكيك گرفته به لشكر روان شديم .
چون به آن درختان رسيديم ، آنچه ديده و شنيده بوديم ، اثرى از آن ظاهر نشد و چون از درختان برآمديم ، آواز سهمگين شنيديم كه هاتف در نعت سيّد المرسلين و منقبت امير المؤمنين ابيات خواند و امير به دستور سابق چون سرو خرامان دليل ما بود و رجز مىگفت تا به ملازمت سيّد المرسلين رسيديم . آن سرور فرمود : آن هاتف ، عبد اللّه جنّى بود